وطنی به نام فلسفه

یاد روزهایی افتاده ام که می پرسیدم فلسفه چیست؟ روزهای آخر دبیرستان بودیم و با این که  دانش آموز رشته ریاضی فیزیک بودم از همکلاسی نخبه و باادبم شراره توکلی پرسیدم فلسفه یعنی چه؟ جوابش ربطی به موضوع نداشت. گفت نمی دانم همین را می دانم که دوست پدرم که فلسفه خوانده آدم بسیار باسوادی ست . بعد از دو سال کنکور بی نتیجه رشته ریاضی رو کردم به فلسفه. و حالا بله حالا درست 18 سال است که نگاهی گاه کمی دور و گاهی کمی نزدیک به دنیای فلسفه کرده ام. در دانشگا های تبریز، علامه طباطبایی تهران و حالا دوباره دانشگاه تبریز و رشته فلسفه؛ دنیای شگفت آوری که در آن قدم می زنم.

وقتی از زبان بعضی دانشجویان وصف حال اساتید و  کلاس هایشان را می شنوم از ته دل خدا را شکر می کنم که در محضر اساتیدی فاضل و با سواد فرصت دانشجویی دارم.

خدا را شکر می کنم که از بعد از یکی دو سال سخت و پر از فشار روحی مدتی ست در آستان دنیای دیگری ایستاده ام. جایی که ادم هایش هر چه داناترند، افتاده ترند. هر چه علم و توانایی شان بیشتر است فضل و رفتارشان با همه دانشجویانشان دیدنی تر است. خدا را شکر که دیگر دورم از آدم هایی که ارزش وقت گذاشتن نداشتند و امروزشان با دیروز آنقدر فرق کرده که گویی نمی شناسمشان...

این ترم در محضر دکتر میر مجید صدر مجلس افلاطون خواندیم. چقدر دنیای افلاطون بزرگ و حیرت انگیز و خواندنی ست. امیدوارم از عهده امتحان و مقاله اش هم خوب بر آیم. اسپینوزا هم که همیشه دوستش داشتم از دوره لیسانس.آثار اسپینوزا ـ فیلسوفی که زندگی اش فلسفه اش بود ـ  را با دکتر یوسف نوظهور خواندیم که از سال 74 دانشجویشان بوده ام و از مشاورتشان در پایان نامه ارشد بهره مند شده ام. و دکتر مرتضی شجاری که فلسفه مشاء و اشراق را در یک ترم با 6 مقاله سنگین دوره کردیم. بیشترین وقت ما در این ترم صرف مطالعه برای مقالات این درس شد. ایشان استاد بسیار دانایی در حوزه فلسفه اسلامی هستند و مدیر گروه فلسفه دانشگاه تبریز .

امیدوارم در ادامه راه در امتحانات و ادامه درس بهتر و عمیق تر پیش بروم.

امیدوارم در وطنی که دوباره به آن رو کرده ام گم نشوم. وطنی به نام فلسفه...

عنایتتان مستدام آقای من!

حسین جان! ای راز شگفت بشریت

ای مهربان ترین محبوب، ای ثارالله

ای که دلم در باب الحرمت هنوز همانجا روی پله هایی که رو به حریم ملکوتی ات گشوده می‌شود، آوار شده و بزرگی ات را عاشقانه ، در میان اشک و آهی از اعماق وجود می خواند... حسین من

حسین من

حسین من

نه محرم، نه اربعین، نه شعبان ... نه روز میلادت و نه روز شهادتت نمی تواند یادت را در ذهن من محدود کند. هیشه با منی محبوب من! همیشه دلم را با نام قشنگت می شویم در قطره قطره اشک بی صدا ... همیشه  این چشم های خسته آماده اند تا با تو ، از تو، به بهانه یاد دوستداران مخلص تو، بارانی شوند و دلم را تازه کنند. امیر من!

از همان اولین روز نوروز که نشستم به زیادت عاشورایت تا بهار را با شما ببینم و راه را با شما دامه دهم

امیر من! سید و مولای من! اینجا و هر جا روحم را به نامت حیات می بخشم.

هرگز برایم تمام نشده ای

هرگز نخواهم نتوانست از کرمت از مهربانی بزرگت از بخشش بی منتها و بی منتت بگویم و یا بنویسم

آن روز، روز 15 مهر 92 وقتی با جمعی از نیروهای غواص و اطلاعات لشر عاشورا _ که بخشی از حکایتشان را در کتاب لشکر خوبان نوشته ام _  در محضر رهبر عزیزمان نشسته بودیم... هیچ کس نمی دانست اگر آن قدر آرام بودم و حتی وقتی آقا با آن بزرگواری عجیب نگارش دو کتاب لشکر خوبان و نورالدین پسر ایران را جهاد در راه اسلام خواند، آب در دلم تکان نخورد، فقط  برای این بود که درست یک ماه پیش در حرم ملکوت شما بودم و کارم را و زخم های دلم را به شما سپردم و خواستم نگاهم کنید و سختی هایم را ....

و حالا رهبر عزیزم با آن آرامش و امید و صلابت از کاری می‌گفت که در طول هشت سال پس از انتشارش مخصوصا این دو سه سال هر چه از لشکر خوبان در حوزه هنری و دفتر ادبیات و انتشارات سوره مهر گفتم کسی نشنید و توجهی نکرد و حتی توجیه کردند که زمان آن کار گذشته است... و من دلم سوخت برای کاری که می شناختمش و می دانستم یک سر و گردن بالاتر از نورالدنی پسر ایران است! ! 

الحمدلله رب العالمین... آقای من! آرام بودم چون می‌ دیدم با چه کرامتی مرا و تلاش اندکم را پذیرفته اید!

الحمدلله رب العالمین ... که یکنواختی و خمودی روزهایم را با ورود دوباره به وادی علم طراوت بخشیدید و مطمئنم یاری ام می کنید. حالا فلسفه می خوانم، و اساتید فاضلی را می بینم که خاطره برخورد آدم های پر ادعا و تهی را اندک اندک از یادم زایل می کنند.

... و یادم نمی رود همه اینها به خاطر گوشه ای نگاه پر مهر شماست به بیچاره ای که جز اشک هیچ ندارد...

... و یادم نمی رود همه این ها بخاطر محبت شماست که خواستنی ست

...

عنایتتان مستدام آقا! آقای هر لحظه من... حسین علیه السلام ...


برای خواهرم الهه

حرفهای زیادی در این مدت داشته ام و به دلایلی ننوشته ام.دیروز وقتی تدفین الهه را دیدم از خودم پرسیدم : کجا نامی از این زن خواهد ماند؟! او که قطعا بخاطر پایداری اش در عهدی که با یک جانباز بسته بود و به عنوان همسر یک جانباز 70 در صد در برابر همه سختی ها ایستاد بی اینکه زبان با گلایه بگشاید و ...  این چند سطر پیشکش به یاد بانوی مومنه‌ایست که 44 سال بر این کره خاکی زیست. در نوزده سالگی با جانباز قطع کامل دو پا، حاج احد نامی ازدواج کرد و دختر نازنینش سحر را در دامن پاک و پرمهرش پرورد... آرزو دارم روزی آیه‌ای از صبر بزرگش را بنویسم... بیاد مرحومه «الهه قربانی »

با فاتحه ای بر روح نازنینش یاری اش کنیم

***

می‌دانستم می‌روی.

از آخرین دیدارمان تقریبا بیست روز می‌گذرد. چقدر خوشحال شده بودی از دیدن دوستانت یا به تعبیری هم قطارانت. کسانی که همه مثل خودت بودند؛ همسر جانباز...

چقدر خوشحال شده بودی. خواستی تا بلندت کنند و بنشانند. چند ماهی بود که سرطان پاها و اندک اندک دست هایت را در چنبره‌اش می‌فشرد... شالی را که از فراز ضریح حضرت سیدالشهداء برایت آورده بودم به پاهای بی حرکتت کشیدند. آن را بوییدی و بوسیدی و دور گردنت انداختی. چقدر دلم سوخت که هرگز به زیارت عتبات مقدس و حج نرفته‌ای با این که عاشقانه دل به اهل بیت داشتی...

از پرستارت خواستی برایت رژ بیاورد. صورتی کمرنگی بر صورتی که بیماری داشت بر زیبایی اش فائق می آمد نشاندی... آه الهه عزیزم! چه قدر دلت می‌خواست زردی بیماری را از خود برانی.چقدر همه چیز را بهانه کردیم که بخندیم، که بخندی ، که زمان برایت خوش بگذرد... چقدر ذوق زده شده بودی از دیدار دوستانت. چه قدر یاد دوستان قدیمی بودی و سراغشان را گرفتی و علیرغم حال زارت از بیماری و افسردگی یکی از دوستان چقدر متاسف شدی ... باز فکر کردم چند نفر در این زمین می توانند مثل تو این همه صبور و مظلوم باشند... نه آن روز و نه روزهای قبل نشنیدم لب به شکوه بگشایی. چقدر مظلوم بودی. چقدر نجیب و تنها بودی. می دانم اکنون نیز راضی نیستی تا از آنچه متحمل شدی بنویسم. به سکوت تو احترام میگذارم و می‌گذرم... می‌گذرم و نمی‌دانم کی قلم ناقابل من توان و زمان خواهد یافت تا از ناگفته هایی بگوید که در دل خواهرانم موج می‌زند... خواهرانی که فدایی آرزوهایشان شده اند  

الهه جان این چند روز مدام بیادت بودم و برایت دعا کردم. مراسم عاشورای خانه مان را دوست داشتی و دوست داشتی باز هم بیایی. یک بار با سحر کوچولو آمده بودی. با چه دقتی به آن بچه می رسیدی... آخر هر روز مراسم به یادت بودیم و دعایت کردیم .به نامت. به نام قشنگت الهه

... ظاهرا دعایمان مستجاب شد. خواهر غیور من، خدای مهربانمان نخواست رفتن به اغمایت بیش از دو روز طول بکشد... خوابیدی تا بیدار شوی. همانطور که خودت می گفتی. می گفتی: خواب می بینم دارم در خانه کار می کنم ، چایی می ریزم. بیدار که می شوم و می بینم چسبیده ام به تخت دلم می خواد بترکد... غروب 12 محرم ف با صدای اذان قلب پاکت آرام گرفت تا از همه خستگی های دنیا رها شوی.

در مراسم تشییعت خیلی ها جمع شدند. خیلی ها سکوت کردند. خیلی ها آرام گریستند بر آن همه مظلومی و خانمی و نجابت تو که حتی مادر را و برادر را و دوست را شریک درد دلهایت نکردی...

حالا تو در آغوش خاک خفته‌ای. آسوده  از درد و رنج و خیال دنیا. دیگر درد نداری و نگران نیستی که نامحرم ها صدای گریه ات را بشنوند... دیگر خواب های تلخ نمی‌بینی. دیگر غصه نخواهی خورد. دیگر لازم نیست مریم برایت پیامک های خنده دار بفرستد تا کمی بخندی و خوش باشی. لازم نیست من بیهوده امید بدهم و بگویم الهه جان! امیدوار باش و هر صبح بگو ......    

تو را به مهربانی خدا می‌سپارم. ببخش که جز این چند سطر نمی‌توانم برای گمنامی ات، برای بیش از بیست سال مجاهدتت به عنوان همسر جانباز 70درصد کاری بکنم. بی گمان جایی رفته‌ای که خلوص و سکوت و ایثار بی سر و صدا و عشقت به شهدا و اسلام، آن جا را برایت سبز و روشن کرد است. الهه عزیز! تو را به خدایی می‌سپارم که صابران را دوست دارد...


****

مراسم ختم خواهر عزیزمان الهه قربانی ویژه خواهران: روز یک شنبه 3/9/1392، ساعت 3 تا 5

تبریزـ  شهرک ولی امر ـ خیابان فرهنگ، مسجد امام محمد باقر علیه السلام

حسین...

عاشقی گفت:

«یس» (یاسین) شاید

همان حسین است

که سر ندارد...

 

بعد از ماه ها عطش و حیرت و تنهایی اینک رو به کویش کرده ام.

حسین جان

یا ایها العزیز

 و تصدق علینا ...

حسین جان ...

 

لشکر خوبان و رویاهای من

امشب دوباره یاد بچه های لشکر خوبان برایم زنده شده

(لشکر خوبان ) کتابی ست که با  صداقت تمام می گویم در اوج اخلاص نوشته شد. آن سال ها ( ۷۵ تا ۷۹) چیزی نمیدانستم جز این  که هر چه پیش می  رفتم  با همه وجودم  حس می کردم که  کسانی که قرار است قصه جهاد و شهادتشان را بنویسم  از بهترین بندگان خدا در همه هستی  هستند... آنها بهترین  بودند  چرا که صادقانه و عاشقانه، در اوج ایثار و ایمان خود را برای فدا شدن  ساختند. با همه استعداد  و توان خویش کوشیدند و در مظلومیت و غربت خون از رگهای جوانشان جوانه زد...  و حال من اگر هنری داشتم باید آن را به میدان می آوردم و با همه وجودم برای نوشتن از بندگان شهید خداوند خرج می کردم...

شهدای واحد اطلاعات را می گویم. مردانی که در سراسر کشور هستند. قافله سالارشان حسن باقری ست. یکی از دلاوران پر راز و رمزشان علی  هاشمی ست ... و نام برخی از آنها در لشکر ۳۱ عاشورا در کتاب لشکر خوبان ماندگار شده است. کتابی که گویی قرار است موجی دیگر برانگیزد. امشب یاد بچه های لشکر خوبان کرده ام   فکر می کنم آیا غربتی که تا امروز بر این کتاب سایه افکنده بود جای خود را به همراهی  عاقلانه و صادقانه مردم و مدیران خواهد داد یا محملی خواهد شد برای نمایشی(!) دیگر . برای سودجویی مادی و فرصت طلبی عده ای؟ یا خدای نکرده منحرف کردن راه از یادآوری یک آرمان بزرگ  یا محدود کردنش به قهرمان کردن یک راوی یا ...

سخنرانی های و نصیحت ها  و  ...  که هیچ سودی در آنها نمی بینم!

می ترسم باز را ه را به بیراهه برند و بخواهند یک قهرمان بسازند (!) و از ده ها مسئولیت بزرگ دیگر که کتاب یادشان می آورد بگذرند...  آنچه که با کتاب دیگرم ( نورالدین پسر ایران) کردند.  این کتابها اگر نتوانند  توجه مردم را به هزاران مرد و زن فداکار گمنامی که در اطرافشان هستند جلب کنند، اگر نتوانند تذکری بر روح بیدار شهیدان  باشند و امید و آرزوی آنها را فرایادمان نیاورند، اگر اخلاق را  در جامعه سیاست زده ما زنده نکنند و روحیه تلاش و اخلاص را انتشار ندهند واقعا به چه دردی می خوردند؟  قهرمان کردن یک نفر ( چون خاطراتش خوب نوشته شده و توانسته توجه بزرگان جامعه و مردم را جلب کند ؟؟؟!!! ) که با یک خطا فرو بریزد؟؟؟!!!  آه خدای من! چقدر غصه خوردم از این سرطان افراط و تفریط که پیکره فرهنگ این مرز و بوم را در خود گرفته است!!! چقدر شرمنده شدم از رزمندگانیکه در این مدت تماس گرفته اند که فلانی آنچه بر سر ما آمد والله بیش از چیزی بود که نورالدین  تحمل کرده!!!  چه تلخ بود یکی را تا اوج بالا بردن و هزاران تن دیگر را ندیدن!!!  حتی اگر آن یکی ،کسی باشد که من سالها برای زنده کردن گذشته اش با همه وجود کوشیده باشم! 

دفاع مردمی ما هزاران قهرمان دارد. دهها  زن و دختر نوجوان در خرمشهر و آبادان و اهواز قسمتی از بار جنگ را به دوش کشیدند ... هزاران تن شهادت پدر و برادر را به چشم دیدند ... زخم ها خوردند و خون دلها ... هزاران جانباز هر یک به گونه ای ... و چه کسی می تواند میان آنها ارزش گذاری کند و خوب و خوبترشان کند؟؟؟ هزاران  انسان با چنگ و دندان ایستادند برای عزت خاکی که قرار بود سرزمینی برای خوب زیستن باشد....

سرزمینی برای خوب زیستن... آه ای سرزمین پر رمز و راز من ...

امشب یاد بچه های واحد اطلاعات لشکر عاشورا دوباره در من زنده شده یاد شهیدانی که در رمل ، در هور ، در لباس  غواصی، در کوهستانهای سرد ماووت، ایستادن . کوشیدند تا عظمت انسان را تلاوت کنند.

 آن فرو ریخته گل های پریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشانند

یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند 

 

خدایا به حرمت لحظات نابی که در آفرینش لشکر خوبان در سکوت، با کلمه و عشق ... داشتم  و توانستم یاد شهیدانی از قافله آزادگی را زنده نگه دارم،

مراقب رویاهایم باش...    

دوباره از نو ...

وقتی سرم را بلند می کنم آبی بی بدیل آسمان دوباره زبانم را باز می کند: خدایا شکرت... شکرت که باز فرصت دادی سر کلاس بنشینم و تلمذ کنم. بیاموزم. کوچکی و نادانی ام را به عینه ببینم، عشق دیرین درونم را بیدار کردی. این بار با نگاهی تازه به «فلسفه»  می نگرم. می بینم که مسیر علم، چقدر شگفت انگیز، بی انتها و دوست داشتنی است...

امیدوارم معنی چیزها را دوباره از نو دریابم.

امیدوارم این بار بیشتر به «خود واقعی ام» برسم. همو که در این مدت بسیار آزار دید و هیچ چیز تسکینش نداد

الهی به امید تو.

*

یادم نمی رود یکم اسفند ۹۱ را، روزی که دوباره دانشجوی فلسفه شدم...

یادم نمی رود در اوج ناباوری، غیرت و بزرگ منشی شهید یعقوب فاتح را عمیقا حس کردم: اسیری که در غربت و شدت اسارت خود را فدا کرد تا ۲۹ سال بعد از رهایی اش، جایی که اصلا یادش نبودم بیاید کار مشکل مرا هم درست کند. مسیر را باز کند که پذیرفته شوم برای ادامه تحصیل...

امیدوارم باز یاورم باشد تا کاری در شان بزرگی اش انجام دهد، هر چند شاید دیر ...

*

برای همه همراهان عزیز وبلاگم در روزگار نو، نگاه ناب خداوند را آرزو می کنم، نظری که سعادت و سلامت و صعود را با هم دارد... در لحظات پاک نزدیکی با خدا، التماس دعا

راه تازه

* مطالبی که هراز گاهی اینجا می نویسم فقط برای اینجاست: وبلاگ پروانگی. اگر عزیزی خواست از آن در جایی استفاده کند انتظار دارم بی اجازه و اطلاع نباشد 

راه همیشه برایم مفهوم عمیقی دارد...

چندبار در طول زندگی راه تازه را اختیار کرده ام.

برخی را تا ته رفته ام... انتخاب نوشتن خاطرات جنگ از آن جمله بود. به پاکی، جوانمردی، شجاعت، ایمان و اخلاص شهدا دلبسته ام. گمان می کردم می توانم کارهای بزرگی بکنم.

خدا را شکر به خاطر «لشکر خوبان» و سالهای قشنگی که با آن زیستم. کتاب عزیزی که خوشحالم از بازیهای موسمی دور ماند. امیدوارم تا سالهای سال با مردم حرف بزند... 

خدا را شکر به خاطر « نورالدین پسر ایران» متاسفم که آن را از من جدا کردند .... خوشحالم که نام و یاد شهیدانی از  لشکر عاشورا و فرماندهانی چون اصغر قصاب را به گوش مردمم رساندم. باقی را چون بغضی تلخ فرو خوردم!

خدا را شکر به خاطر « تولدی در هور» حکایت حیات و رزم و شهادت برادرم: شهید حسین محمدیان... گرچه بعد از دو سال هنوز منتشر نشده اما مطمئنم انسانهای بیشتری با خواندن این کتاب شیفته این شیر بچه واحد اطلاعات لشکر عاشورا خواهند شد و از کجا معلوم ... شاید خیلی بخواهند حسین از این پس برای آنها هم برادری کند...

خدا را شکر که مورد اعتماد مردم و رزمندگان هستم. خدا را شکر که نمی از یم «ایثار » را به تشنگان واقعی نشان دادم . تلاوت دیگری از انسان. انسانی که مرگ را شکسته است و فکر می کنم به همین دلیل است که این قدر خدا را می توان در برخی از شهدا زیبا دید...( نمونه اش این فراز از وصیتنامه شهید مهدی باکری: خدایا ! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم! خون باید می شدی و در رگهایم جریان می یافتی تا سلولهایم یارب یارب می گفت...)

 و این همه به فضل الهی بود و هست. فکر می کردم می توانم تا آخرین نفس خود را نویسنده کوچکی در جرگه خاطره نویسان جنگ بدانم. اما ...

*

 دوباره در ابتدای راهی نو ایستاده ام، راهی ژرف ، شاید سخت و طولانی...

خدایا می دانم که  این راه را به حرمت کلمات پاک و حس صادقانه ای که فدای شهیدانت کرده ام، برایم گشودی، به نام آنان یاورم باش و بر من مبارکش گردان

به ياد غواصان كربلاي 5

هميشه از فكر كردن به كارهاي بزرگ، آدمهاي بزرگ، اتفاقات بزرگ، به وجد مي آيم.

شايد همه اينها از آن اتاق آبي برايم به يادگار مانده است. اتقا آبي خانه پدري...

شبهايي كه فصل غواصان كربلاي ۵ از كتاب لشكرخوبان را با همه وجودم مي نوشتم و خالصانه از خدا مي خواستم سهمي ازبزرگي و دريادلي آن غواص ها را به من ببخشد. اين نجوايي عاشقانه با خداي مهربانم بود كه هيچ كس در آن محرم نبود.

چند ماه بعد قصه خواستگاري پيش آمد. به وساطت راوي لشكر خوبان، جناب مهديقلي رضايي، يكي از جوانترين غواصان كربلاي ۵ خواسته بود نظر مرا بدانند.

بله! نجواي عاشقانه با خدا مرا به زندگي غواصي گره زد كه از شب كربلاي ۵، پاهايش را فداي اعتقاداتش كرد.

هر سال، در سالگرد عمليات كربلاي ۵، سالگرد جانبازي و شهادت عده‌اي از بندگان پاك خدا، ياد آن شبهاي پاك مي افتم كه هنگام نوشتن از سختي ناتمام آموزشهاي غواصي، سرما تا عمق استخوانهايم مي دويد...

راستي پاهاي همسر من ۲۶ است سرد سرد است...

از ته دل خوشم كه همراه او به سختي هاي اين دنيا سلام مي گويم ، لبخند مي زنم و مي‌گذرم!

***

ياد همه شهيدان كربلاي ۵ را عزيز مي دارم. براي همه جانبازان كربلاي ۵ ، صبوري و سربلندي و طراوت واقعي آرزو مي كنم.

چقدر دلم برایتان ....

دلم برایتان تنگ شده است

دلم برای تنفس هوای پاک حریمتان تنگ شده است

کی این همه تشنه دیدارتان بودم ؟ کی ؟

حالا سخت منتظرم. منتظرم

دل شکسته تر از همیشه، پر نیاز تر از همیشه، حتی تنهاتر از همیشه

شنیدم گفته اند هر وقت کسی دلش برایتان تنگ شد می تواند بگوید.... و شما اجابت می کنید...

هر چه پیش می روم میفهمم که دور از شما هیچم! خالی ام! راستش از تنهایی و بی یاوری در این دنیای غریب کمی می ترسم. دلم خوش است به این که با نامتان دلم موج بر می دارد...

هیچ نامی، مطمئن تر از نام مهربانت نیست. در آستانه اربعین ، چقدر دلم برایتان تنگ است ...

 صلی الله علیک یا ابا عبدالله

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

تقدیر در جایزه ادبی جلال

کتاب نورالدین پسر ایران در پنجمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد، در بخش مستند نگاری  تقدیر شد. پنجمین جایزه جلال هیچ برگزیده ای نداشت.

ـ در اخبار خواندم که کتاب شرح اسم( نوشته جناب آقای بهبودی، زندگینامه مستند آیت الله سید علی خامنه ای ) و نورالدین پسر ایران مشترکا تقدیر شده اند! (فکر می کنم حق کتاب شرح اسم بسیار بیش از این بود!)

ـ گرچه به نظر می رسد حتی خبرنگاران فرهنگی ما هم انگیزه و دانش کافی برای ورود به مسائل پیرامون این اتفاق مهم  را ندارند، اما فکر می کنم جا دارد به مسائل مهمی پرداخت شود. مسائلی که بر جریان خاطره نویسی در کشور تاثیر خواهند گذاشت.

ـ  از من می پرسند چرا «جایزه ادبی جلال» بین نویسنده و راوی کتاب نورالدین پسر ایران نصف شد؟!

فکر می کنم باید چنین سوالاتی را از متولیان برگزاری جایزه جلال، از کمیته علمی و هیئت داوران پرسید. البته اگر برایشان اهمیتی داشته باشد!

ـ به عنوان کمترین فعال حوزه ادبیات مستند، و علیرغم این که بعضی ها از مثالها و سوالهای ما بر می آشوبند، دوست دارم بدانم آیا در آفرینش یک تابلوی نقاشی رئال یا ساخت یک فیلم مستند هم چنین رویه ای معمول است؟ یا همه این گرفتاری ها متعلق به دنیای ادبیات است؟! 

ـ صحبت چند دقیقه ای بنده در مراسم ـ هرچند بسیار دیر اطلاع دادند که چند دقیقه فرصت داده اند در مورد کتاب حرف بزنم ـ پیرامون خاطره نگاری و تهدیدات این جریان گذشت. نمی دانم آنها که روی سخنم با ایشان بود، شنیدند یا ترجیح دادند مثل سابق خیره نگاه کنند و ... گویی که هیچ سخنی از سر درد و به امید تغییر، گفته و شنیده نشده ...  من با تکیه بر امیدی که ذاتی وجودم است آن سخنان را روا دانستم. از خدای بزرگ میخواهم نقص ما را به سرمنزل اصلاح برساند.

      ( این متن در ادامه خواهد آمد)

ـ تنها دلخوشی ام در روز یکم آذر در آن مراسم،  این بود که این جایزه به نام «جلال آل احمد»  است. فقط همین!

***

در فضای سنگینی هستم . سنگین...

برای اصلاح امور باید استقامت کرد. استقامت چه واژه عظیمی ست. 

 امیدوارم دوستان صاحب نفس، با دعاهای پاکشان ما را در طریق درست یاری کنند.

 

سلام بر آبان

سید الساجدین علیه السلام:

خدایا

یاری ام کن

هر روز عمرم را در راهی سپری کنم

که مرا برای آن آفریده ای

 

***

هر روز که میگذرد بیشتر شکر می کنم که غم و شادی مرا ، و در یک کلمه « رشد» مرا در این مسیر قرار داد.

از خودش یاری میطلبم که بتوانم در کارهای بزرگی که در آغاز آن هستم، شایسته وارد شوم و سربلند بیرون آیم

در روزهای بزرگ ذی الحجه، در آستانه عرفه و عید بزرگ قربان در بارگاه حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام، دعاگوی همه کسانی خواهم بود که به عظمت اسلام می اندیشند و در تکاپویند.  

و سلام بر آبان

ماه قربان و غدیر، ماه شهادت یاران...

ماه تولد و شهادت مردی که مرا دوباره پای کار آورد...

سلام بر آنان که با زندگانی شان گواهی دادند باب شهادت برای مشتاقان همیشه گشوده است     

خیبری از یاد رفته...

نه در لشکر خوبان و نه در نورالدین پسر ایران نشد از عملیات بزرگ خیبر چیزی بشنوم. راویان آن دو کتاب در این عملیات بزرگ حضور نداشتند و من همیشه مشتاق بودم بدانم آن روزها در جزایر مجنون چه شد. بماند که روایت بسیار جزئی و کامل آن عملیات را از سردار مصطفی مولوی شنیدم. عملیاتی که رزمندگان لشکر عاشورا بخاطر مقاومت و شجاعت بی نظیرشان در جزایر مجنون،بی شک در تاریخ ماندگار خواهند بود( البته اگر قلمی توان نوشتن از آنان را داشته باشد) . آن روزها نام چهار پنج نفر را زیاد شنیدم. خسرو ملازاده یکی از آنها بود. یکی ازنیروهای واحد اطلاعات لشکر عاشورا که در کنار شهید حمید باکری بود و ...

وقتی  روزهای پایانی تابستان خانم فرحروز صداقت، خبرنگار قدس آنلاین تماس گرفت که در نشان دادن یکی از چهره های گمان جنگ کمکش کنم ، بی درنگ یاد او افتادم. مصاحبه مفصل من با خسرو ملازاده برای درج در قدس ناگزیر بسیار مختصر شد. بر آن بودم تصویری از یک جانباز از یاد رفته نشان دهم و روایت او از خیبر را در فرصت مناسب دیگری باز خواهم نوشت. البته نوشته اینجانب با کمی تغییر در قدس منتشر شد که صدمه ای به اصل مطلب نزده است. ضمن سپاس از خانواده محترم آقای ملازاده و دوست بزرگم خانم شکوفه خیابانی، این گزارش را در وبلاگ درج می کنم.

به ویژه جهت استفاده آنانی که گمان می کنند تنها چند سردار یا جانباز معروف شده، همه بار جنگ یا رنج جانبازی را به دوش کشیده اند!       

مطلب را در ادامه بخوانید و اگر کسی امکان بازنشر آن را دارد از همراهی اش سپاسگزارم.

ادامه نوشته

می گذرم...

هر وقت مدتها ننوشتم یعنی حالی ننوشتنی دارم....

سعی می کنم بگذرم

دنیا را به اهلش بسپارم

توشه برگیرم برای سفر

و بروم ....

احساس تلخ بی پناهی می کردم در مسیر خاطره نوشتن و زنده کردن روزهای جنگ


راه بلند و سخت است

و من در حالی که زخم هایی بر دل دارم و باری سنگین بر شانه های ضعیفم

باز سعی می کنم برخیزم و به خاطر سربلندی وطنم

و بخاطر نصرت دین زیبای خداوند

بنویسم...

*

از همه یارانم برای غلبه بر مشکلات دعای پاکشان را طلب دارم.

وقتی زمین لرزید


بعد از ظهر روز بیست و یکم

وقتی زمین لرزید

وقتی دل همه ریخت

وقتی مادرها بچه ها را صدا زدند

وقتی پدرها مضطرب و مسئولانه، سعی کردند خانواده را در پناه بگیرند...

وقتی صدای جیغ دختر بچه های همسایه قطع نمی شد

وقتی مردم همه مهربان تر شده بودند

وقتی تبریز لرزیده بود، دل ها لرزیده بود...

وقتی خبرها یک به یک می رسید و ما منتظر بودیم تلویزیون حواس مملکت را جلب کند

که در روستاهای اهر، ورزقان و هریس چه می گذرد...

اما هنوز خبری نبود!

وقتی مردم مثل همیشه جلوتر از دولت بودند در یاری هم

وقتی دلم پر می زد بروم جایی که کاری از دستم بر آید اما نگاهم به ویلچر همسرم می افتاد و شرم می کردم که بگویم...

روزی که آذربایجان، این وطن مغرور من ترک برمی‌داشت و برخی از فرزندانش را به کام می‌کشید

روزی که روستاهای نجیب وطنم ویران می شدند...

روزی که مادران نان و مهربانی، شیون سر دادند بر بالین ثمر زندگی شان

پدران زحمتکش و خسته، شکستند وقتی زیر آوار به جستجو خم شدند...

روز بیست و دوم

وقتی که سومین شب قدر در پیش بود و م

کنار برادرانم

در وادی رحمت می خواستم بیدار شوم،     

و  غرش زمین را حس کردم

باز صدا در گلویم شکست: یا رازق الطفل الصغیر

یا راحم الشیخ الکبیر...

و شکستم

شکستم...

دیدم برای دیدن رازهای زمین چقدر ناتوانم... 



شبهای قدر وادی رحمت

بارها صداها را به کلمات ترجمه کرده ام...

بارها و بارها

اما هر بار در برابر صدای گریه های پر سوز مادران شهدا کنار سنگ مزار بچه هاشان بیچاره شده ام...

شب های قدر امسال در وادی رحمت، در میان صداهایی که ترجمه شان زلالم می کند...

به یاد همه کسانم،

به یاد آنها که هم راه هم هستیم اگر چه دور از هم

به یاد آنها که صادقند و صاف

به یاد آنها که دلشان برای شهدا تنگ است

کنار برادران شهیدم می نشینم 

امیدوارم دعاگویمان باشند، آمین گویمان باشند، یادمان بیاورند چه بخواهیم و چطور بخواهیم...

 کنار سیداحمد نوری، کنار حسین محمدیان، کنار اصغر قصاب، کنار امیر مارالباش و... امیدوارم افق خواسته هایم الهی تر شود

و تلاشم بیشتر و خالصانه تر

و تقدیرم شهیدانه تر...

 

همدیگر را صادقانه دعا کنیم

 

 

حرفهایی به خاطر ایران

خاطرات ایران: خطرات ایران ترابی

حرف هایی با اشیوا سجادی به خاطر نخستین کتابش خاطرات ایران

 دوست عزیز

  دیروز صبح آخرین اوراق نخستین کتابت را خواندم: خاطرات ایران

خاطرات زنی مقاوم و دریا دل به نام ایران ترابی

خوشحالم که نخستین اثرت با این استحکام و جزئی نگری توانسته است برگ های درخشان دیگری بر دفتر حماسه بزرگ زیستن «ایرانیان» بیفزاید.

از تو به سهم خودم متشکرم. به خاطر همه سختی هایی که در مسیر پدید آوردن خاطرات ایران کشیده ای تا این «سمیه گمنام جنگ» را درست به مردم ایران معرفی کنی.

می دانستم راه و روش را خوب فرا گرفته ای. می دیدم سعی و تلاشت را که در کتابها و روزنامه های دوران جنگ دنبال پیدا کردن تاریخ و حوادث و ... بودی و هستی. و اینک خوشحالم در میان کتابهای خاطره ای که از حضور موثر بانوان در دفاع از وطن نوشته شده، اثری بزرگ آفریده ای. اثری از خاطرات بانویی دلاور و خستگی ناپذیر به نام ایران ترابی که در میان خاطرات دختران امدادگری که از اقصی نقاط ایران عزیز به جبهه های نبرد اعزام شدند بسیار کاملتر و گویاترست.

امیدوارم مسیر تلخی را که خاطره نگاران زیادی با آن روبرویند، در پیش نداشته باشی! مسیری که اگر درست طی شود می تواند با معرفی کردن درست آثاری چون دا ، روش کار حرفه ای را به مردم نشان دهد و استعدادهای جوان و جسور را با طریق آشنا و راه را برای خلق اثرهای بزرگتر هموار کند... اما افسوس که نجابت و صبوری امثال سیده اعظم حسینی درست تعبیر نشد و کمترین حق او در آفرینش این کار ماندگار، رعایت نگردید!!! و دریغ و درد که این برخورد ادامه دارد و تلخی این برخوردها و نگاه سخیف به کار ما در مورد کتاب «نورالدین پسر ایران» روزگار مرا نیز تلخ کرده است....

کاش با این تجربه و توانی که اندوخته ایم، کار را به جایی نمی رساندند که برای اثبات حقمان در راه پر رنجی که پیموده ایم، کارمان را متوقف کنیم و وقتمان به نامه نگاری و توضیح و سوال و ... های خسته کننده صرف شود!

کاش می فهمیدند اعظم حسینی ها و راحله صبوری ها و شیوا سجادی ها و ... هستند که می توانند در ادامه راه  هم کارهای بزرگتر خلق کنند و شگفتی زحمات و ایمان و تلاش زن و مرد این کشور را در تاریخ ثبت کنند... کاش چشم بر حقیقت نمی بستند و به اندازه ما نگران گذر زمان بودند... کاش اعتراف می کردند که بزرگترین سوژه ها هنوز زیر غباز غفلت مانده اند و باید به همت امثال ما کشف و به مردم نشان داده شوند... کاش این قدر فریفته تبلیغات نمی شدند و به خاطر انگیزه های دنیوی و سود بیشترشان، انگیزه و انرژی زبده ترین خاطره نگاران کشور را زایل نمی کردند ...

می دانم با چه خون دلی « خاطرات ایران» را در این سال ها سر و سامان داده ای . آرزو می کنم راوی پر رنجت، خانم ایران ترابی در گرداب افراط و تفریطی که به راه انداخته اند، از یاد نرود. امیدوارم این بانوی فداکار که شهید دکتر چمران او را « سمیه جنگ» نامیده بود،  با این کتاب به شایستگی به مردم ایران معرفی شود و حقش لااقل پس از این ادا گردد.

امیدوارم سختیهایی که دوستان تا کنون به ناروا متحمل شده، کمتر گریبانگیر شما شود. هر چند خودت خوب می دانی در کشور ما متاسفانه هیجانات و تبلیغات هنوز هم جای عقلانیت را اشغال کرده اند و ... این همه مصیبت از همین بی تعادلی  ست!

بر سینه زخمی «ایران ترابی » عزیزم که رنج ها و بیماری ها و به گمانم بی توجهی ها آزرده اش کرده اند و بر دستان لایق تو « شیوا سجادی» استوارم بوسه می زنم.   

 امیدوارم کار ارزشمندت مورد تایید خداوند شهیدان قرار گیرد               

التماس تان می کنم بهشت ما را خراب نکنید!

خواهش می کنم

التماس می کنم

به اشکهای هنوز جاری مادران شهدا قسمتان می دهم

به خون جوان شهدا قسم تان می دهم

به نام مقدس «یا زهرا» که بر لبان شهدا زنده میشد، قسمتان می دهم:

 کاری به وادی رحمت ما نداشته باشید!!!

قسمتان می دهم

تنها جایی که می تواند در این شهر دور، ما را به انسان های جنگ ربط دهد همین وادی رحمت است... وادی رحمت که از چند سال پیش بهشت قطعه پایینش را رُفت و روب کردید!!! سنگ های سیاه منظم و مرتب را گذاشتید به جای عکسهایی که با ما حرف می زدند! قسم به حضرت حق که فقط همین قطعه بالا هنوز می تواند بچه های جوان را با شهدا آشنا کند!!! التماس می کنم کاری به آنجا نداشته باشید! تنها دلخوشی ما همین قطعه بالاست!! ژ

شاید شما ها فقط در برخی  مراسمات سراغ مزار بچه ها می روید و برایتان فرقی نمی کند آنجا چه خبر است اما بدانید آنجا شاهراه ارتباط با شهداست! قسمتان میدهم به نام مقدس حسین این راه را دگرگون نکنید!!! چرا که کاری که در قطعه پایین کردید فقط دل ما را خون کرد! شنیده ام رفته اید سراغ قطعه بالا. کلنگ زده اید و باز کاغذ چسبانده اید که بازماندگان شهدا بیایند وسایل ویترین ها را جمع کنند! وگرنه  خودتان جمع و جورش می کنید و ....

شما را به خدا بدانید این شهدا فقط مال خانواده هایشان نیستند

به خدا از این بلایی که با این آب و تاب از آن تعریف می کنید چنان دلگیرم که همه این کلمات را میان اشک و دریغ می نویسم!!

آی مسئولانی که حتما دلتان برای شهدا تنگ است. بلند می گویم و آرزو می کنم بشنوید:

من زیبایی های جنگ را ، شهدا را ، نگاهشان را ،راهشان را ... از همین بهشتی پیدا کردم که نیمش را از دست ما گرفتید و اکنون عزم کرده اید به مثلا بهسازی نیم دیگرش !! 

قسمتان می دهم به مظلومیت شهدا، به صدای حاج رضا داروئیان، به سینه احد مقیمی، به آرزوی علیرضا رضوانجو، به دلیری داوود زارعی، به شکوه محمدامین کاظمی سعید...

 همین محمد امینی که از اولین روز ازدواج با همسرم که جانباز قطع نخاع است کنارش می رویم که بهترین دوست هم بوده اند... هر دو قبل از کربلای ۴ خود را به جبهه می رسانند. هر دو ۱۵ سال داشته اند: یکی در کربلای ۵ شهید می شود و دیگری قطع نخاع تا برای همه عمر امانتدار صبور آن شب باشد و بسوزد و بسازد.

من همیشه کنار مزار محمد امین کاظمی سعید و آن مناجات عارفانه که بالای ویترین مزارش نوشته شده نفس تازه می کنم. به پسرم محمد امین میفهمانم که محمدامین کاظمی سعید با ۱۵ سال عمر زیبا در این دنیا چه قهرمانی بوده... 

شما را قسم به مشقتی که بچه های غواص کربلای ۴ و ۵ تحمل کردند و با خونشان خط دشمن را شکستند

 قسمتان می دهم به رشادت حسن کربلایی، قسم به زلف سفید مادر پیر احمد محمودیان ...بگذارید عکس بچه ها، پرچم کنار مزارها، نگاهشان، وسایلشان ... همانجا مقابل چشمان مردم  باشد... 

 این بلایی که بر سر مزار شهدا آوردید و دارید ادامه اش می دهید خیانت در حق جوانانی ست که امروز و فردا به حریم مزار شهدا پناه می آورند و خواهند آورد...

التماس می کنم صدای ما را هم بشنوید!

اگر کمترین حرمتی برای قلم این حقیر قائلید و اعتراف می کنید با نگارش دو کتاب لشکر خوبان و نورالدین پسر ایران توانسته است خدمتی به لشکر عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس بکند... اگر کمترین حرمتی برای امثال حقیر به عنوان همسر جانباز نخاعی قائلید، صدای ملتمسانه مرا و ما را بشنوید. کاری که می کنید بهسازی نیست! خیانتی ست که بیشترین سود آن را دشمن می برد! شما با این کار شهدا را از دسترس جوانان و واماندگانی مثل من خارج می کنید...

من به عنوان کسی که سالها پس از جنگ همه زندگی ام را به پای آرمانهای شهدا و رزمندگان جانباز ریخته ام، عاجزانه از همه مسئولان و تصمیم گیران این مسئله می خواهم بهشت ما را از ما نگیرند!!! به خد ااین خواسته بزرگی نیست!

خدایا تو شاهد باش که برای جلوگیری از تخریب این یادهای مقدس و تبدیل مزار پر رازشان به سنگهایی شبیه هم که یادآور گورستان کشتگان جنگهای خارجی هاست، حاضرم همه آبرو و اعتبار خود را خرج کنم. آبرویی که همه اش از برکت تلاش صادقانه برای احیای نام شهدا ارزانی ام شده است.

خدایا ما هر چه پیش می رویم تنهاتر و دست خالی تر می شویم... شرمنده تر میشویم پیش شهدا

خدایا تو خود به ندای امثال حقیر تاثیر ببخش وگرنه من ناچیزتر از آنم که انتظار داشته باشم فریادم تکانی به این متولیان بدهد....

    

بعدالتحریر

منت دار عزیزانی هستم که به هر نحو در انتشار این التماس نامه! می کوشند

این حجت من است بر تلاشی که از سالهای پیش کرده ام تا خاطره شهدا به این زودی (!!) از دست نرود

 این تلاشی که حتی برایش به دادگاه مطبوعات هم رفته ام.

خوشم که خدا شاهد است... 

سهراب هم پسر ایران است

 
این پست را از وبلاگ آقای سید رضا علوی برداشته ام. پستی که امیدوارم مسئولان فرهنگی شهرم را بیدار کند. به خاطر سهراب ها و  جعفرها ..
 
 
برای جعفرسلیمانی کیا
سهراب هم پسر ایران است
 
 
 
سهراب نوشته بود این غروب غروب دیگری است بچه ها آماده می شوند و... .

تنها سهراب فرمانده دسته، از راز دسته خود خبر دارد. فرمانده گردان و حتی فرمانده لشکر او را نزد خود خواسته و توجیه کرده بودند که رمز پیروزی عملیات در رزم تو و دسته تو می باشد. به او گفته بودند که نباید برای خودش و افرادش بازگشتی متصور شود. به او گفته بودند که نام دسته اش را گذاشته اند شهادت. سهراب به یک گودی در نزدیکی چادرها که برای نماز خواندن توسط بچه ها حفر شده بود پناه برده بود. نماز را خوانده و آخرین شعاع نور خورشید را که شاید آخرین شعاع زندگی او و همرزمانش را در ذهن او ترسیم می کرد را به نظاره نشسته بود و شاید به این خاطر برای آمدن به نزد دوستانش که همه آماده رزم شده بودند تعلل می کرد .

او می دانست که خیلی از بچه ها برای بازگشت به خانه راهی نخواهند داشت.  او این راز بزرگ را نمی توانست به کسی بگوید حتی به سید که همه چیز را به او می گفت.

سهراب در یک رزم دلیرانه جانش را فدای ایران می کند و می شود پسر ایران. آری او هم پسر ایران است اما مانند خیلی از پسران دیگر ایران گمنام در گوشه گلزار شهدای جا گرفته است؛ بی هیچ ادعا مانند خیلی از رزمندگان دیگر مانند سید نورالدین که این روزها دوست دارد سفیر مظلومیت دوستانش باشد و روایت گر شجاعت امیرمارال باش تا روایت گر صورت دل سوخته خویش. نورالدین همیشه پسر ایران بود اما تا چند ماه قبل کسی نمی دانست او پسر ایران است و شاید الان هم خیلی ها نمی دانند که چرا نورالدین پسر ایران است.

کتاب نورالدین روی میز اکثر مسئولین و مدیران جایی برای خود پیدا کرده است هرچند که از این خیل عظیم انگشت شماری لای کتاب را باز کرده و آن را تورقی کرده اند. امروز نورالدین حداقل در ظاهر امر جلو چشم خیلی ها است اما فراموش شده ، فراموش شده مانند نویسنده آشنای آسمان جعفر سلیمانی کیا.

گوشه ای از این شهر رزمنده ای بعد از دفاع، قلم برداشته و کتابی و کتاب هایی را به نگارش در آورده بود و خاطرات دوستان و آشنایان هنگامه رزم را به تحریر در آورده بود.

اما آخرین خبر از او : بر اثر انفجار آبگرمکن نویسنده کتاب آشنای آسمان دار فانی را وداع گفت. خبر همین است ساده وبی هیچ پیچدگی راستش اگر انفجار آبگرمکن نبود حتی مرگ او منظورم رزمنده سالهای دوران دفاع مقدس و نویسنده کتابهای دوران دفاع مقدس "خبر" هم نمی شد. کسی از اطرافیان او نمی دانست که او چون نویسنده است حداقل جایی که از خاک وطن برای او تعلق می گیرد قطعه هنرمندان وادی رحمت است. او در قبرستان شنب غازان دفن می شود بی هیچ تشریفاتی.

او هم پسر ایران بود هنگامه رزم اسلحه ای بر دوش داشت و عشقی به نام دفاع از اسلام. اما کسی نمی دانست او پسر ایران بود.

ایران عزیز پسران بی شماری داشت که مدال شهادت چون ستاره سهیل بر سینه آنها درخشید و پسرانی دارد که در کنج خانه های غریبی خود وابسته به ماسک اکسیژن روزگار سپری می کنند و سرفه های آن ها مانند تک تیرهای پشت خاکریز محاصره شده است که به آدمی قوت قلب می دهد و پسرانی که در پیچ پیچ روزگار از نگاه ما دورتر می شوند و فراموش .

چه کسی آنها را فراموش می کند؟ دوستان مسئول بدانیم که ما مسئول هستیم و مبادا که کتاب روی میزتان شما را از سهراب، یعقوب، جعفر، عسگر و .... دور کند. مبادا روزی به خود بیایم و ببینم که گرد فراموشی بر روی جلد نورالدین پسر ایران نشسته و ما در پی پز دادن تجلیل از مراسم کتاب هستیم و نورالدین به کوچه های غربت دوستان خود بر گشته است . 

در خانه ای را بزنیم شاید خانه ی پسر ایران باشد. شاید او هم رزمنده نویسنده ای مانند جعفر باشد.

6ـ91

۱

سوم خرداد نود و یک ـ تالار وحدت دانشگاه تبریز

وقتی وارد تالار شدم و جمعیتی که تالار وحدت دانشگاه را پر کرده بودند، دیدم خدا را شکر کردم که این همه، به خاطر یک کتاب است. اتفاقی که به یاد ندارم تا کنون در تبریز ما رخ داده باشد.

این پست، ادای دین کوچکی ست برای تشکر از مردم. از همه عزیزانی که علاقمندانه در  برنامه حاضر شدند تا همه کسانی که در مسیر ادبیات جنگ فعالند باور کنند که مردم قدر کارهای خوبی را که احیاگر راه سبز و سرخ شهداست، خوب می‌دانند. از همه بزرگوارانی که حقیر را مورد لطفشان قرار دادند سپاسگزارم، ابتدا از زنان قهرمانی که همیشه به دوستی شان می‌بالم، همسران جانبازانی چون حاج خسرو سلیمی نیا ( جانبازی که دو چشم و دو دستش را به خدا بخشید و الحق که روشندل است و روشنی بخش... و متاسفم هنوز در این شهر یک آدم کاربلد سراغشان نرفته تا بتواند زندگی پرشور این دو انسان والا را به مردم عادت زده نشان دهد) یا همسر مجیدآقا قربانی، جانباز بی سر و صدا و گمنامی که با اصابت ترکش به مغزش یک سمت بدنش بی حس است و من سال ها همسایه این خانواده نازنین بوده‌ام و شاهد صبر و پایداری‌شان... از خواهر شهید بزگوار حبیب پاشایی متشکرم که خودش را به من معرفی کرد تا یادم بیاید آن حس هیبتی که نه فقط در نوشتن نورالدین که در لشکر خوبان وقتی از حبیب پاشایی می‌نوشتم، به جانم شور می‌انداخت و... از دختر نازنین شهید جلیل زارع زاده شهرک هزاران بار متشکرم. از خواهران نازنین هم هیئتی‌ام ( هیئت متوسلین ام الائمه حضرت زهرا سلام الله علیها) که عطر شهیدان والا مقامی چون سید احمد خیاط نوری، احد مقیمی، سعید فقیه ، علیرضا رضوانجو، علی تجلایی، دادگر، رضا نژاد، بصیری و ... را در فضای هیئت منتشر می‌کنند...

از رزمندگان جانبازی که شرمنده گمنامی‌هایشان هستم ... از بزرگان لشکر عاشورا که حضورشان امید بخش بود و یاد اور عظمت راهی که پیش رو داریم

از همه کسانی که زحمت برگزاری این مراسم را کشیدند. کسانی که از تهران آمده بودند و مسئولانی از شهرم که علیرغم همزمانی برنامه تجلیل از فاتحان خرمشهر که با میزبانی بنیاد حفظ آثار استان در استانداری برگزار می‌شد، آمدند و آنها هم همراهی شکوهمند مردم فهیم تبریز با کتابی از شهر خودشان را دیدند...

از آقای مومنی، ریاست محترم حوزه هنری. از حاج آقا تاج الدینی که هر دو کتاب این حقیر را خوانده و امیدوارم کوشش ایشان ( گرچه دیر هنگام) برای معرفی لشکر خوبان بتواند توجهات را به سوی سایر کتابهای خوب گذشته که کماکان در غربتند، مفید واقع شود. (آقای سرهنگی به خاطر لغو شدن ژروازشان نتوانست به تبریز بیاید. دوست داشتم سخنان ایشان در تبریز شنیده میشد)

من به جوانانی امیدوارم که می‌کوشند در روزگاری که ده‌ها سوژه بر زمین مانده و در میان مدعیان کم عمل! به این فضا نزدیک شوند... من به آنان امیدوارم و از جان و دل برایشان دعا می‌کنم و یقین دارم شهدا خیلی مهربان‌تر و مشتاق‌ترند به این راه و با حضور آنها همه چیز ممکن است...      

  از شهدا و از دوستداران دیروز و امروز شهدا به  سهم خودم سپاسگزارم.

۲

امیدوارم اشتباه نکنیم و قدر همه فرزندان ایران را بدانیم. نورالدین تمث۰یلی ست بر این استواری و گواهی بر خون دلهایی که خورده ایم. ادامه فعالیت در تبلیغ و توزیع مناسب کتاب به عهده انتشارات محترم سوره مهر است. این کار برای من تمام شده و اینک متعلق به ملت بزرگ ایران مخصوصا اذربایجان است.

باید سراغ حرفهای ناگفته و رازهای بکر دیگر رفت... 

   

   

5-91

۱

از پیامهای خصوصی عزیزانی سپاسگزارم که در دو پست قبلی دردم را فهمیده اند و من به دعای پاک این هم میهنانم چشم امید بسته ام برای مقاومت کردن و ادامه دادن.

امروز شکر می کنم خدا را که در این هیاهو ... کسانی هستند که نمی شناسمشان اما از سخنشان می فهمم که تنها نیستم!

 

***

۲

قسمت دوم گفتگو با قدس آنلاین:

 پایگاه خبری تحلیلی قدس آنلاین-فرحروز صداقت: در بخش اول گفتگو با خانم سپهری همسر آقای ایوب  نصیراوغلی جانباز قطع نخاع،به نحوه آشنایی ایشان با این جانباز عزیز و ازدواج این دو پرداخته شد و تلاش شد تا تصویری از سخت کوشی های خانم سپهری برای ادامه تحصیلات عالیه و نوشتن خاطرات شیرمردان جبهه و جنگ ،در کنار مراقبت از همسر جانبازش به تصویر کشیده شود.

ادامه گفتگوی قدس آنلاین با خانم سپهری نویسنده کتاب "نورالدین پسر ایران*" وهمسر جانباز قطع نخاع جناب آقای نصیر اوغلی از نظرتان می گذرد:
سوال زیاد است، شما هم که با حوصله جواب می دهید و همین مرا به پرسش‌های بیشتری وامی‌دارد پس بهتر است برویم سراغ «نورالدین پسر ایران» که دومین کتاب شما بود.
* بفرمایید نورالدین را چطور نوشتید؟
** خاطرات سید نورالدین عافی سال 73 ضبط شده بود. تا سال 83 که من در حال نگارش پایان نامه ارشدم بودم، شنیده بودم که کار بر زمین مانده است. مسئول دفتر تبریز، آقای ناظمی گفتند کار ایشان هم چنان مانده، کار را به دو نویسنده دادیم اما هر کدام به دلایلی بعد از یکی دو سال کار را برگرداند‌ند. آن روزها پسرم دو سال داشت و طبعا من وقت خیلی کمی داشتم با این حال کار را با اشتیاق قبول کردم. تجربه "لشکر خوبان" هم به کمکم آمده بود.
* آقای نورالدین هم شما را پذیرفت؟
** بله. وقتی خدمت ایشان رفتم نسبت به نتیجه کار ناامید بودند. البته حق داشتند چون ده سال از ضبط خاطراتشان گذشته بود و هیچ اتفاق دیگری نیفتاده بود. برای تکمیل جزییات سوالاتی داشتم اما خیلی چیزها از یادشان رفته بود. با زحمت جزییات را به دست می‌آوردم. گاهی سراغ دوستانشان می‌رفتم. با تمام مشکلات بالاخره کار را پیش بردم.
*یعنی شما از نوارهایی که قبلا ضبط شده بود اصلا استفاده نکردید؟
** چرا از همه آنها استفاده کردم ولی خیلی جاها لازم بود تکمیل شان کنم. الان بعضی‌ها که کتابهای خاطره را می‌خوانند فکر می‌کنند نوشتن خاطره کاری ندارد! نمی‌دانند انجام کاری که هم باید مستند باشد، هم جزئیات در آن آمده باشد و شما باید تکه‌های پراکنده را طوری کنار هم بگذاری که خواندنی باشد و با خواننده ارتباط برقرار کند، چه کار زمانبر و مشکلی است. مخصوصا که رزمندگان تبریزی به زبان ترکی خاطراتشان را می‌گویند و باید بهترین کلمات را در ترجمه بکار بگیریم.
* فکر کنم خانم بودن شما هم به این مشکلات اضافه می‌ کرد چون هر چیزی را راحت نمی‌توانستند بگویند؟

  .... ( ادامه مطلب

ادامه نوشته

4-91

مصاحبه با فرحروز صداقت خبرنگار قدس آنلاین. تنها خبرنگاری که به کتاب نورالدین ژسر ایران حساس شده بود از این جهت که نویسنده اش همسر جانباز است. بعضی نگفته ها در این مصاحبه آمده است و بسیاری را با اوضاعی که می بینم باید به گور برد!

 

قدس آنلاین-فرحروز صداقت: وقتی متن تقریظ حضرت آقا بر کتاب «نورالدین پسر ایران» را دیدم سعی کردم با نویسنده کتاب، «خانم معصومه سپهری » گفتگویی داشته باشم بخصوص وقتی فهمیدم ایشان همسر جانباز نخاعی نیز هستند.

بالاخره بعد از روزها تلاش شماره ایشان را به وسیله یکی از همکاران خبرنگار در تبریز پیدا کردم و 20 اسفند 1390 توانستم با ایشان تماس برقرار کنم. خانم سپهری گفتند که فعلا سرشان شلوغ است و وقت مصاحبه ندارند تا هفته بعد تصمیم‌شان را برای مصاحبه اعلام کنند. یک هفته بعد وقتی زنگ زدم ایشان تازه از سر کار آمده بود. ساعت دو و سی دقیقه بعد از ظهر بود. می‌گویم: اگر خسته‌اید مصاحبه بماند برای روزی دیگر.
می‌خندد و می‌گوید: اشکالی ندارد من در زندگی‌ام اغلب در حال دویدن هستم.
می‌گویم: این هم از دردسرهای معروف شدن‌است!؟
می گوید: معروف نیستم اما هم مادر هستم و هم جانباز در خانه دارم. کار بیرون از خانه و نوشتن هم هست و اگر بدو بدو نکنم عقب می‌مانم.
می‌گویم: چون دوست دارم بیشتر در باره زندگیتان با یک جانباز صحبت کنیم پس اجازه بدهید از همین جا مصاحبه را شروع کنیم؛
می‌گوید: بفرمایید.
و این قسمت اول ازگفتگوی ساده و صمیمی ما با خانم سپهری نویسنده کتاب‌های «لشکر خوبان» و «نورالدین پسر ایران» است که می‌خوانید. قسمت دوم این گفتگو را فردا در قدس آنلاین بخوانید.
***
من و لشکر خوبان
*خانم سپهری چند فرزند دارید؟
** یک پسر ده ساله دارم به نام محمدامین.
*چند ساله که ازدواج کردید؟
** 14سال.
* پس شما بعد از دوران دفاع مقدس ازدواج کردید؟
** 14 ساله بودم که جنگ تمام شد و سال 77 وقتی بیست و سه ساله بودم ازدواج کردم.
*انتخاب یک جانباز برای ازدواج جبری بود یا انتخاب خودتان؟
** هیچ کس نمی‌تواند به صورت جبری پای ازدواج با جانبازی بایستد. بهتر است بگویم که من انتخاب نکردم بلکه انتخاب شدم!

 

 

ادامه نوشته

3_91

این نوشته برای کمی رفع دلتنگی و یا شاید درد دل نوشته شده و هیچ رسانه و هیچ کس حق بهره برداری از آن را ندارد. البته پیگیری از سوی اولیای امر آرزوی ماست!  

***

امروز روز غریبی بود. از روزهایی که حتی دلت نمی خواهد با کسی حرف بزنی. درد دل کنی. یا حتی در این وبلاگ بنویسی. وقتی برای چندمین بار می دیدم به راحتی «حق» ام را نادیده گرفته اند!

نمی خواستم پای این قبیل مطالب به وبلاگ و سایت و ... باز شود. مردم خیلی چیزها را نمی دانند. کنار هر اتفاق بزرگی حواشی بسیار تلخ و شیرین دیگری هست که اگر نوشته شوند بسیار کسان رسوا می شوند! جنگ با مظلومیت پیش رفت. کتابهای خاطرات جنگ هم در مظلومیت نوشته می شوند. در این میان وای بر ما که دلمان مثل روزهای جنگ بزرگ نیست. یاد خاطره آقا مهدی می افتم که وقتی شنیدم دلم به تلاطم افتاد! روزی که گفت اینها( چند نفر در قرارگاه ) ما را مثل گاو شیر ده می خواهند تا وقتی که به دردشان بخوریم... وقتی مجروح شدم یکی نفر از اینها نیامد سراغم.... و ..........

حالا حس می کنم شبیه همان ....... شده ام. کار تمام شده و کتاب چاپ شده بدون قرارداد و هر چیز دیگر و ... حالا خیلی صاحب و قیم دارد! از اینکه خیال می کنند نمی فهمم حالم به هم می خورد!!!

فقط خدا میداند صفحه صفحه کتاب نورالدین پسر ایران را در چه شرایطی نوشتم. حتی خود آقای عافی هم نمی داند! و حال خدا می داند این روزها از برخورد برخی آدمهای مدعی فضل و اخلاق، آدمهای مثلا انقلابی و متعهد ... چه حالی دارم! خدایا تو شاهد باش در نوشتن از شهدا کم نگذاشتم و شرمنده شان نیستم. شرمنده آقایان مهدیقلی رضایی و نورالدین عافی هم نیستم.... امیدوارم آنها هم در این جهاد اکبر شرمنده دوستانشان نباشند!

 اما به جای همه هیاهوگران، شرمنده  رزمندگان بی ادعایی هستم که حتی به اندازه یک سطر جایی در کتابها ندارند! شرمنده همسران جانبازان هستم... زنانی که شوهران جانبازشان خاطره نگفته اند تا قدر آنها هم شناخته شود!! شرمنده مادران و همسران و فرزندان شهدایی هستم که غربتشان مرا می کشد! که هیچ کس هنوز به فکرش نرسیده اینها هر یک می توانستند کتاب شگفتی باشند به شرط این که نویسنده های پر توان بیشتری داشتیم... به شرط این که این همه به فکر هیاهو و استفاده های مشخص ! نبودیم! بلکه صادقانه برای روایت آن روزها قدم برمی داشتیم!

***

خدایا! در این هوای گرفته به دل کوچک ما وسعت و آرامش ببخش تا در این عرصه جدید پایداری به رسالتمان به شایستگی عمل کنیم.     

***

از همه دوستان نادیده ام که همراه کتاب شدند و به هر شکلی محبتشان را ابراز نمودند از صمیم قلب سپاسگزارم. امیدوارم به اندازه لذتی که در همراهی کتاب برده اند برای ثبات قدم حقیر و رفع مشکلات حل شدنی، دعا بفرمایند.

***

پانزدهم اردیبهشت در غرفه سوره مهر در نمایشگاه خواهیم بود. 

نمی دانم حرف های تازه مطرح خواهد شد یا ... در این مدت هر چه بود سوالات تکراری بود و ....

 اواخر سال گذشته با قدس آنلاین مصاحبه تقریبا متفاوتی انجام شد که علاقمندان می توانند بخوانند. شاید بتواند بگوید چه شد همسر جانباز شدم؟

 

2-91

سلام بر همه کلماتی که برای از توگفتن صف میکشند

سلام بر همه شعرهایی که از وصف تو آبرو می یابند

سلام بر همه امیدهایی که در کرانه حیات پر تکاپوی تو حیات می یابند

سلام بر انتظاری که فریاد خسته ولی پرشکوه تو در گوش هوش تاریخ نشانده است: انتظاری که هر کس مدعی آن باشد نمیتواند راضی به نشستن و گریستن باشد

سلام بر دل نازنین محمدی ات

که درد و داغ بنی بشر را تا روز آخرین قیام دیدی و سوختی و با نگرانی و اندوهی بی پایان بر مردمی که ترسان و مردد به سرنوشت خویش خیره بودند در آخرین جملاتت نهیب زدی:

ای مردم! ای کسانی که به گفتار باطل می شتابید و  چشمانتان را بر کارهای زشت و ناروا می بند ید! آیا در قرآن تدبر و اندیشه نمی کنید؟  یا بر دلهای شما قفل زده شده، نه چنین نیست. بلکه در اثر اعمال بد شما، قلب ها مهر زده شده و در نتیجه شنوایی گوش و بینایی چشم از شما گرفته شده و آیات الهی را بد تاویل نمودید و چه رای بد از خود نشان دادید و چه بد اوضاع را عوض کردید. بی گمان درخواهید یافت سنگینی بار گران را و سرانجام بسیار بدی را وقتی که پرده از جلو چشمتان کنار برود و آنچه از زیان ها در پس پرده است شما را آشکار شود و آنچه به فکرتان از رنج و شکنجه نمی رسد، عیان گردد، آن جاست که باطل گرایان زیان می بینند...

 

***

خدایا به حق اشکهای یگانه این گل سرسبد هستی، ما را در دریافت قرآن و عمل به برنامه هایش موفق بدار 

مباد از باطل گرایان باشیم! مباد!  

1-91

ا

چاپ جدید لشکر خوبان با اضافات، ویرایش و عکسهای جدید زیر چاپ میرود تا انشاالله به نمایشگاه کتاب برسد. امروز درگیر عکس های جدید بودم. عکس بچه های واحد اطلاعات... برادرانم که سالهاست زیر خاک آرام گرفته اند... یا نه بر آسمانها شاهد. دلم بدجوری گرفت. حس کردم چقدر بیچاره ایم که حتی برا ی معرفی این قهرمانان گمنام این قدر عقب مانده ایم! 

۲

در ادامه اتفاقاتی که بر حول نورالدین پسر ایران میافتد خبر همایش تجلیل از راوی و نویسنده را خواندم. نمی دانم ما چرا این طوری هستیم!!! نمی دانم چرا این روزها دلم بیشتر از همیشه سوی لشکر خوبانم می رود...

کاش به جای همه این همایش ها یا نمایش ها واقعا به این فکر کنند که اگر قدر نویسنده ها را میدانستند امروز می توانستند سرشان را بالاتر بگیرند و به کارهایی ببالند که از همت بچه های لشکر افتخار آفرین عاشورا منتشر شده است.

اگر به موقع قدر اخراجی ها (خاطرات شهید محرم علافی به قلم آقای رضا قلیزاده) تقدیر شده در همین دوره کتاب سال)، قدر لشکر خوبان ( رتبه دوم دهمین دوره کتاب سال و برگزیده ه نخست ربع قرن کتاب دفاع مقدس) را می دانستند... اگر میپرسیدند چرا امثال ناصر دوست و جلال محمدی و سید قاسم ناظمی بعد از چند کار موفق دیگر نمی نویسند؟ اگر.... من این قدر از شنیدن خبر این همایش دگرگون نمی شدم...

خدا را شکر در راهی هستیم که از بس آدمها و اتفاقاتش بزرگند اصلا خجالت می کشی سر بلند کنی و فکر کنی کاری هم کرده ای!

 خدا را هزاران شکر که شهدا مراقبت هستند و با چشم هایی مهربان و پرحرفشان سرجایت می نشانند و حواست را جمع می کنند که بخندی به این برنامه ها و بچسبی به کارهایی که بر زمین مانده اند...

آیا میتوانم بار مقدسی را به منزل مقصود برسانم؟

۳

باران می بارد. همیشه عاشق باران بوده ام. صدایش، خنکی بی نظیرش، حس مطبوعش ... تازه ام می کند. یادم می افتد در جبهه بچه ها چه سختی ها که از باران های سیل آسا و طغیان رودها نکشیده اند... کودکی هایم و چکه چکه ریختن باران توی کاسه ها زیر آن سقف کوچک... چقدر مادرم به زحمت می افتاد هنگام بارانی که من عاشقش بودم! و حالا مردمی  که در پی باران از صفحه تلویزیون سختی هایشان را می بینم... از همه شان عذر می خواهم اما هنوز باران برایم از بهترین رخدادهای طبیعت است!

آیا بهشت هم باران دارد؟       

    

بهار91

دیگر برایم آن لحظه های ناب نیستی که برای ثبتشان به دفترم پناه می بردم تا مبادا چیزی از حس و حال تحولات آخر و اول دو سال شمسی جا بیندازم! دیگر خیره شدن به تنگ ماهی و یا منتظر مهمان بون و مهمان رفتن برایم آن شور کودکی ها ( و جوانی ها)  را ندارد. در عوض به شدت منتظرم تا ترک خوردن اولین شاخه با یک برگ سبز را ببینم. این تولد در هر نوعش معجزه ایست که برای من تکراری نمیشود... بله بهار زیبا من مشتاقانه منتظر آمدنت  هستم تا باز هم امید خداوند به هستی را بنگرم که چطور از مرده زنده برمی انگیزد و مهربانانه نوازش میکند ...

خدایا به خاطر بهاری که می توانم ذره ای از آن را درک کنم هزاران بار تو را شکر می گویم که ...«چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی و من ...» نمی فهمم! ( این جمله داخل گیومه برای دوستداران شهید آقامهدی باکری آشناست. و کمتر جمله ای جای این جمله را در وصف خدا در دل من میگیرد)

از خواندن  بی حالی های تکراری که اغلب روایتگر نوستالژی تمام نشدنی ما آدمها هستند در این روزهای آخر سال دلم میگیرد. خصوصا که در نشریات ( آن هم آذرپیامی که روزگاری نه چندان دور نه فقط نام که گوشه ای از فکر و ذهنم مال ان بود) چاپ شوند و بی حالی و غم نویسنده را منتشر کنند.... افسوس! کاش قدر این فرصت ها را بیشتر می دانستیم. 

و این ها که می گویم نه از سر این است که خیلی به من خوش می گذرد! که همه چیز بر وفق مراد است و ملالی نیست جز دوری بهار که دارد می رسد از راه... اتفاقا روزهای سختی را در طول سال و حتی همین اسفند ماه استقبال کرده ام. روزهایی که نگرانی های جدیدی وارد زندگی ام شده اند و من مستاصلتر از قبل به خودش پناه برده ام که وعده داده هر کس او را یاد کند او هم از یاد نمی بردش. پس حتی اگر در عین همه اتفاقات روحم تنهاتر گردد باز بهترین تکیه گاه را دارم و امیدوار به پیشواز روزها و فصل ها میروم.

*

پنج شنبه گذشته سید نورالدین عافی در تهران تحت عمل سختی قرار گرفت تا تکه استخوانی که در کاسه چشم چپ جا خوش کرده و ظاهرا منشاء عفونت آن ناحیه بود خارج گردد. امیدوارم خداوند به این جانباز عزیز و همچنین حاج محمدرضا بازگشا که اخیرا جراحی مهمی را در آلمان پشت سر گذاشته و به خانه بازگشته است و همه جانبازان بی سر و صدایی که مهمترین هدیه خداوند یعنی جان سالمشان را فدای عزت و شرف اسلام و ایران عزیز کردند، صحت و عزت و دلخوشی عطا فرماید. (از خدای مهربان توفیق می خواهم  با نگارش کار سخت و بسیار بزرگی که طرحش را ریخته ام آدمهای بزرگی مثل بازگشا کمی به مردم خصوصا جوانترها شناسانده شوند)

*

وقتی متعهدی تا پایان فروردین یک کار خوب تحویل بدهی که در آن مردم باشعور تبریز و نقش آفرینی شان در تاریخ معاصر محور است دلت می خواهد روزهای عید هی کش بیایند.

از همه عزیزانی که به پروانگی ساده من سر می زنند و از پیامهایشان مهر صادقانه شان را می گیرم ، متواضعانع سپاسگزارم.

برای همه همراهان سال پر خیر و برکتی را آرزو می کنم و از همه مهربانان التماس دعا دارم.  امیدوارم تولد دوباره هستی در جان نیازمند ما هم تکرار شود. 

       

رنج های نورالدین

امروز آقای نورالدین عافی به تهران رفت. بعد از انتشار کتاب در آذر ماه تا تقریظ مقام  معظم رهبری و بعد از آن ( تا هفته گذشته ) هر هفته سفری به تهران داشتیم. به مناسبت های مختلف که هر یک به جای خود ارزشمند بود. امروز ما آقاسید به خاطر چیز دیگری به تهران رفت. چند روز پیش با او تماس گرفته و گفته بودند برای معالجه عفونت چشمش می خواهند کاری کنند. از منبع خبر مطلع نبود اما می خواست برود و رفت شاید راهی برای درمان این عفونت چندین ساله پیدا شود...  کاری که ترکشها با چهره این مرد کرده اند شاید به گمان اکثریت مردم از دست رفتن زیبایی و حالت عادی چهره باشد اما برای او دردهای غریبی بود که همین عفونت چشم از مهم ترین آنهاست. به هر حال امروز به سهم خودم خوشحال شدم. همین قدر که مسئولی یا پزشکی یا ... با خواندن کتاب نورالدین پسر ایران به فکر چاره ای برای دردهای او باشد ارزشمند است و از ته دل دعا می کنم انشاالله برای تظاهر نباشد بلکه شروع دوره درمانی موثری باشد تا شاید کمی از مصائب یکی از جانبازان میهن کمتر شود.

در ضمن همین جا شرمندگی عمیقم را در برابر جانبازانی اعلام می کنم که هنوز هیچ گوش شنوایی برای شنیدن مشکلات و قصه مبارزه آنها حاضر نشده است چه رسد به دست هایی که بخواهند برایشان کاری کنند...

 ***

پی نوشت:

وقتی ماوقع سفر تهران را از اقای عافی جویا شدم گفت پزشک متخصص گوش و حلق و بینی ویزیت کرده اول گفته چیزی نیست و با یک عمل مشکل عفونت چشم برطرف میشود اما بعد از انجام سی تی اسکن با تعجب گفته تو با این اوضاع چطور مانده ای؟!! علاوه بر چشمها فک هم عفونت شدید دارد. عفونت چشم اگر فقط دو سانتی متر بالا برود در عرض دو ساعت .... خلاصه این که آخرین حرف دکتر این بوده که حداقل ۵ عمل باید بکنند بلکه بتوانند عفونت را درمان و از این ریسک دور کنند.

 به احتمال قوی اولین عمل قبل از عید نوروز است. از همه عزیزانی که نورالدین های ایران برایشان مهمند،برای این بهبود این رزمنده لشکر عاشورا طلب دعای صادقانه دارم.        

  

آن لبخند بهشتی

***

این پست فقط برای این وبلاگ نوشته شده در پاسخ به همه عزیزان همراهی که یاری ام می کنند و نگرانم هستند. از صمیم قلب از مهر بی شائبه شان سپاسگزارم و به دعای خیرشان نیازمند.

قطعا استفاده از این متن برای باز نشر در نشریه و رسانه و .... مجاز نیست.

 

***

بار سنگین مسئولیت و نوشتن از کسانی که در اوج گمنامی با همه وجود از ذره ذره خاک و شرف این وطن دفاع کردند بر دوش ناتوانی چون من فقط با عنایت رب الشهداء، خواست و یاری خودشان و دعای خیر همه کسانی که خالصانه یاد یاران شهیدمان هستند، میسر بود و هست. از همه کسانی که بزرگوارانه بر این کمترین منت نهاده و مرا شرمنده لطف خود نموده اند صمیمانه سپاسگزارم. 

من در روزگاری به نوشتن از جنگ پرداختم که هیچ کس گمان نداشت کار خاطره نگاری تا این حد در میان مردم و مسئولین کشور مطرح شود. روزگاری که کسانی به صراحت به من تذکر می دادند استعداد خود را صرف شعر و ادبیاتی کنم که گمان می کردم ـ و می کردند ـ می توانند دردها و آرزوهای ما را باز گویند و انسانی و جهانی و ....  و ماندگار باشند. من روزهای زیادی با شنیدن این جمله که « نوشتن خاطرات دیگران لیسیدن تف دیگران است » به هم ریختم و در درون به مبارزه پرداختم تا سرانجام عشق نوشتن از انسانهای صادقی چون شهدا را از زبان رزمندگان جانباز برگزیدم. خوب به خاطر دارم با اشک و استغاثه این عشق را طلب کردم و خواستم که مرا در مسیری پیش ببرد که با سربلندی به خودش برسم.

 بارها از خود پرسیدم آیا این خاطرات و کتابها به دست جوانانی که چون خود من در حیرت و سرگردانی دنبال حقیقتند خواهد رسید یا نه؟ وقتی با بی مهری ها در مورد لشکر خوبان مواجه شدم از خودم پرسیدم آیا انتظار من در دیده شدن این کتاب خالص که سطر سطرش را با شوریدگی نوشتم زیاده از حد بود یا آنهایی که باید ادامه کار را در دست بگیرند چشم بسته اند و ...

اما به خودش قسم که در خلوت و یگانگی ام دیگر هرگز از راستی و  درستی این عشق نپرسیدم ...

تلاش در راه این عشق را چونان مهمترین ماموریت همه زندگی ام با همه کاستی هایم، با همه تنبلی هایم، با همه گرفتاری هایی که گاه به ناروا بر زندگی خانواده ام تحمیل می شد پذیرفتم. بارها شیطان نفس وسوسه ام کرد که در این همه غربت و بی اعتنایی بهتر نیست همه فکر و نیرویم را صرف خانواده ام کنم؟ به همسری برسم که جانبازی اش دهها بار سنگین تر از مهدیقلی رضایی و نورالدین عافی ست؟ .... بهتر نیست به فکر دکترایی باشم که حالا میزان اعتبار و پله ترقی افراد است؟ و ... با این که همه این توجیهات ارزشمند و حتی یکی از آنها برای توقف و تغییر مسیر کافی بودند، اما تنها یک لبخند پاک «آقا مهدی» و اندیشیدن به یک قطره خون مظلوم یک شهید بر همه این افکار پیروز می شد. به نگاه عمیق آقامهدی و بچه های شهیدی که خنده و گریه شان سرشار از خدا بود، امید بستم. 

علیرغم همه بلاهتم گمان کردم به زندگی و تقلای من در میدان کلمات نظاره دارند و می بینند در چه دنیایی برای نشان دادن زاویه هایی از «لشکر خوبانشان» در تلاطم هستم. در این مسیر هزاران شکر که اولین جایزه ام را خود خدایم با همه علم و قدرتش ارزانی ام کرد... سالها پیش وقتی نه لشکر خوبانی هنوز منتشر شده بود و نه ...

راستش هنوز همان عشق و همان نگاه پشتوانه من است.

در برابر همه تمجیدها و توصیف ها و اقبالهای رسانه ها (که اعتماد زیادی بر ثباتشان ندارم) تنها می توانم کمی ـ فقط کمی ـ سرم را بلند کنم و بگذارم نسیم آن لبخند بهشتی تا همه خستگی هایم بوزد و آرامش و اطمیانم را برای ادامه حرکت تامین کند... 

تقریظ رهبرم بر کتاب نورالدین

نمی دانم تا حال تجربه کرده اید در جایی و زمانی که انتظارش را نداشتید زیر بارش رحمت خدا خیس شوید... خیس با همه روحتان ... با همه وجود عطشناکتان... بعد از آن سفر مقدس به سرزمین جنوب که برای من همراهی با همسر جانبازم بسیار عزیزش کرده بود به فاصله یک روز خبر دیدار خصوصی با حضرت آقا رسید، دعوت برای روز سه شنبه ۲۵ بهمن ماه بود. اقای سید نورالدین عافی همراه همسر بزرگوارش خانم معصومه اشرفی و من ... به رابط دفتر عرض کردم که بدون همسرم نمی آیم . گرچه ایشان یک بار در سال ۱۳۷۸ همراه با جمع منتخب جانبازان نخبه به ملاقات آقا رفته بودند. من سپرده بودم سلام گرم مرا به آقا برسانند. همین کار را کرده بودند و بعد آقا در ابتدای کلام به کل جمع فرموده بودند سلام مرا به همسرانتان برسانید... خدا می داند چقدر با این «سلام» از روزهای سخت با امید و صبوری گذشته ام... خدا میداند ... و حالا که برای من برای اولین بار فرصت دیدار نزدیک پیش آمده بود نمی خواستم بدون همسرم بروم. همسری که همه دشواری ها و محدودیت ها و دردهای جسم مجروحش را بی سر و  صدا و مردانه پذیرفته و پشت مرا گرم کرده است که محکم بمانم و از خاطرات جنگ بنویسم در شهری که قصه بی تفاوتی و کار نابلدی مدیران فرهنگی اش سر دراز دارد... بله من باید با همسرم می رفتم. به ده ها دلیل. برای اولین بار می خواستم بلند بگویم که همسر جانباز هستم. می خواستم به آقا سند این دنیایم را رو کنم که با همه وجود به این راه باور دارم و نه تنها قلم که جان و جوانی ام را نثار راهی کرده ام که مطمئنم راه عزت و پایداری و سربلندی اسلام عزیز است...

حکایت آن روز را دوست دارم با حوصله تر بنویسم...

امروز اما روز دیگری بود. روزی که دعوت شدیم برای دریافت تقریظ مبارک آقا. این خبر را خود آقا در دیدارشان مطرح فرمودند. شور و شوق اقاسید چقدر برایم دیدنی و شیرین بود. مردی که در زنده کردن خاطراتش خود را سهیم می دانم و خدا را بر این لطف شاکرم...

امروز به همراه آقا سید و همسر گرامی اش راهی تهران شدیم. در دفتر نشر آثار آقا در جلسه ای که به هیچ وجه خود را لایق آن نمی دیدم با لطف و محبت فراوان مورد استقبال واقع شدیم. سخنانشان را شنیدیم و پیام مهر آمیز آقا را با همه وجود درک کردیم ... سید نورالدین را می دیدم که بارها می گفت به آقا بگویید هنوز سربازش هستم . هنوز هستم... و من می شنیدم و دلم پر از حرف بود که کلمات سرگردان من چه سان در وادی خاطرات جنگ به سامان رسیدند... خدایا چطور مرا برگزیدی و به راهی کشاندی که مطمئن ترین راه و بوده و هست... خدایا ممنونت هستم . والحمد والحمد یا عزیز و یا کریم ...    

«بسم الله الرحمن الرحیم

این نیز یکی از زیباترین نقاشیهای صفحه‌ی پُرکار و اعجاز گونه‌ی هشت سال دفاع مقدس است. هم راوی و هم نویسنده حقاً در هنرمندی، سنگ تمام گذاشته‌اند. آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین‌زبانی که از قریحه‌ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک‌اندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشه‌هائی که عادتاً در بیان خاطره‌ها نگفته میماند، از ویژگیهای برجسته‌ی این کتاب است. تنها نقصی که به نظر رسید نپرداختن به نقش فداکارانه‌ی همسری است که تلخی‌ها و دشواریهای زندگی با رزمنده‌ئی یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اَجر با او را پذیرفته است.

ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم والحمدلله

90/10/20»

و خدا را شاکرم بر این نعمت که رشد ما را، سوز ما را ، شادی و اندوه ما را در کنار انسانهایی قرار داد که آن همه مرد بودند که با همه هستی بر سر پیمان بایستند.

خدا را شاکرم در آستانه تولد سی و هفت سالگی ام مهر پاکش را بدین سان بر وجود بی مقدارم بارانید. امیدوارم در عمل به شکرش سربلند باشیم و در راه یاری اسلام ، ثابت قدم.    

     

عرفات و شلمچه

دیشب از جنوب برگشتم. بعد از نوروز ۷۷ دیگر حضور در آن مناطق ملکوت نصیبم نشده بود. از وقتی که شده بودم همسر جانباز نخاعی... خدا خیلی خوب میداند که در همه ی این سالها بیش از خودم به خاطر همسرم حرص و جوش می خوردم که چرا  و  چرا و چرا در این ۲۵ سال جانبازی هیچ گروه و دسته و کاروان و ... خلاصه هیچ آدمی پیدا نشد که شرایط نسبی را برای حضور این جانباز ( و خیلی از جانبازانی نخاعی و ... دیگر که امکان حضور شان در آن مناطق نیازمند مهیا کردن شرایطی است )  جور کند . به او اطمینان بدهد که شرایطش را می فهمد و ...

حالا چطور از عهده شکر پروردگارم برآیم که از جایی که فکرش را هم نمی کردم با کاروانی از شهر تهران ما را راهی این سفر کرد. سختی هایش را بدل به آسانی کرد و گذاشت در آن ظهر بارانی در شلمچه من برگردم به نوروز سال ۷۵... جایی که با سومین کاروان دانشگاه تبریز راهی شده بودم. آن روز شلمچه آخرین میعادگاه مان بود و هنوز حرفهای حاج مصطفی مولوی را به یاد دارم که با بغض و از صمیم دل از شلمچه می گفت و هر که آماده بود می دید که پیوندی با این خاک دارد ...... این بار شلمچه اولین میعادگاهمان بود ... دلم می خواست این قدر زود آنجا نمی رفتیم اما برنامه بود و با کاروان جنات فکه راهی شدیم... با امین و ایوب که یک سفر استثنایی شروع کرده بودند... پیامک خواهرم رقیه که خواسته بود ایوب در معراجش آنها را دعا کند منقلبم کرد. اگر وصف درستی باشد چه معراج غریبی ... جای همه عاشقان روزهای پاک و آدمهای پاک خالی... وقتی سوار ماشین شدیم به هم ریختم. حال عجیبی داشتم. این حال را پاییز سال ۸۶ وقتی در عرفات سوار اتوبوس شدیم تا به سمت مشعر و منا برویم تجربه کرده بودم ... حالی که همه اش حسین حسین حسین ......

برای همه تشنه ها آرزو می کنم آن عرفات و این شلمچه و این راه را ...

*

خبر کوچ حاج احمد سوداگر منقلبم کرد... مثل وقتی که خبر سقوط هواپیمای احمد کاظمی را شنیدم و اطرافم هیچ کس نبود حالم را بفهمد... شب ۲۱ بهمن در هویزه آقای حسینپور گفت چنین پیامکی  دریافت کرده. از ته دل دعا کردم شایعه باشد. همین شهریور گذشته در تبریز برای ساعاتی دیدمشان. چند کلمه هم صحبتشان شدم. چقدر راحت صحبت کردیم. از کارم جویا شد و گفت می توانند کارهایم را چاپ کنند... چقدر امیدوار بودم به دیدار مجددشان به پرسیدن و شنیدن. دعا می کنم به یاران شهیدش بپیوندد. دعا می کنم برای او و خودمان و همه آنهایی که صادقانه در این راهند که با احسن حال از این گذرگاه بگذرند... 

*

 روز  ۲۴ بهمن سالگرد شهید امیر مارالباش است. شهید نوجوانی که هر کس کتاب نورالدین پسر ایران را خوانده حتما او را می شناسد. تصمیم داریم انشاالله پنج شنبه این هفته (۲۷ بهمن ) از ۴:۳۰ تا ۵:۳۰ عصر با سید نورالدین عافی و همه دوستان علاقمند در وادی رحمت ( قطعه پایین ) بر سر مزار شهید امیر مارالباش حاضر شویم.

من گاهی این بچه ها را از این دورها صدا میزنم. امیر را - محمد امین کاظمی سعید را - حسین محمدیان را و... شاید صدایی نشنوم (که ظرفیتش را ندارم...) اما آرامشم میدهند و در این وانفسا این معجون ناب برای ادامه راه قوتم می بخشد...  

نثار روح پاک شهید امیر مارالباش و چهار شهید دیگری که با او هم قسم شده بودند و هر پنج نفر یک جا به شهادت رسیند: شهیدان رضا گلولیان - رحیم افتخاری - محمدی و ... یک سوره یس (قلب قران) با  حضور دل بخوانیم و همدیگر را دعا کنیم.   

 

    

صبر ...

دیروز در ساختمان حوزه هنری بودم. در راه دفتر ادبیات و هنر مقاومت. دفتری که برایم مهم و مقدس است. هنوز به دفتر نرسیده بودم که دوستی پیامک زد: بزرگترین تجربه زندگی ات را برایم بنویس.

حس غریبی پیدا کردم. بیرون باران می بارید و من و آقای سید نورالدین عافی در راه دفتر بودیم. برای شرکت در اختتامیه نخستین کنگره ملی خاطره نویسی به تهران دعوت بودیم که مراسمش در سالن سوره حوزه هنری برگزار می شد. در این مدت کوتاهی که از انتشار کتاب میگذرد نظرات خیلی مختلفی شنیده ام.. به همه شان گوش داده ام. به بسیاری با اشتیاق و به اندکی با اندوه...  وقتی کتاب چاپ میشود . خوانده می شود و هر کسی از ظن خود همراه کتاب می شود تازه می بینی در چه مسیر پرمخاطره ای قدم میزنی. پیامک ملیحه را نمی خواستم بی جواب بگذارم.

نمی دانم چه شد یاد شهید آوینی افتادم.

یادم آمد چقدر در روزگاری با این جمله آن مرد بزرگ زیسته ام و چه قدر خوب زبان حال من است:

آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنج هاست. پس برادر خوبم! برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبورترین انسان ها باشی...

 جمله اول را ارسال کردم... باز با خودم مرور کردم... و حالا دلم خواست آن لحظه را با شما قسمت کنم. ان حال و آن باران را که داشت درختهای قدیمی حوزه هنری را هم میشست و خاطره بسیاری از انسانهای ارزشمندی که به سهم خودم مدیونشان هستم... مرتضی آوینی.. قیصر امین پور ... سید حسن حسینی و...

امیدوارم در بارگاه حضرت حق در عیش و آرامش از حسن انجام  ماموریت باشند و ... امیدوارم برای خودم و شما که صبور باشیم در آرمانخواهی در این سیاره رنج...

صبور و پرتلاش...