بعضی ها مرا می شناسند . نوشته هایم را می خوانند. بعضی ها عادت داشتند من از جبهه و آدم های جبهه بنویسم تا بگویند حرف دل آنها بوده و ... بعضی ها نوشته هایم را که می خوانند شاید ته دلشان کمی بلرزد ... بعضی ها بدشان می آید از این نوع زندگی این نوع نوشتن ... اما ...
همه اش فکر می کنم چه قدر دوست دارم - چه قدر احتیاج دارم به این که بنویسم و بگویم ما ـ آدمهایی که جنگ در زندگی شان تمامی ندارد ـ چه طور زندگی کردیم ... درد مان چه بود ... نیاز و آرزومان چه بود ... میان آدمهایی که همه شان با اسم " فرهنگ ایثار - قرهنگ شهادت و ...... " آشنا هستند و برخی هم مدعی .... میان این آدم ها کدام زخم قدیمی خوب شد ؟ گدام درد نوین عارض شد که نهفتنی ست و این بدتر از همه است ...
گاهی هم به خودم می گویم مردم چه کنند ؟ مردم چه کنند که شما به سرتان زد یک جور دیگر زندگی کنید ؟ مردم چه کنند که عده ای میان "ماندن و رفتن" ماندند ... تقدیرشان بود یا کم همتی شان یا قرار بود خدا آنها را با دردهاشان و مردم را به واسطه نوع برخوردشان با آنها به امتحان بکشد ... تا ببینید رستگاران و سرفرازان کدامند؟ .... بله گاهی به خودم می گویم نگفتن و ننوشتن ما و نخواندن و نیندیشیدن مردم و ادامه این هم جواری مسالمت آمیز ـخودش ـ لطف بزرگی ست در حق مردم ... که آرامش و فکر و برنامه شان را به هم نمی زند ... باور کنید بسیاری از همین آدمها ـ که ... ـ به این راضی اند . راضی اند که درد و درمانشان بین خودشان و خدا باشد و احدی به خاطر کوتاهی و بدخواهی اش درحق انان در این یا آن سوی هستی مواخذه نشود چه رسد به امتحان ... اما آرامش بعد از این حرفها و استدلالها موقتی ست. فکر می کنم قضیه اساسی تر از اینهاست و تذکر و هشدار بر این مردم سخت واجب!!!
***
بخوانید این قصه واقعی تازه را !
یک روز نوجوانی که تازه به سن تکلیف رسیده خودش را به آب و آتش زد تا با سپاهیان حضرت محمد (ص) راهی جبهه شود. و خودش را به آب و آتش زد تا عرضه نشان بدهد و جزو نیروهای خط شکن لشکر عاشورا باشد ... و خودش را به آب و آتش زد تا غواص باشد و ... آن وقت خدا عشقش کشید این بسیجی ناز پرورده را که در کمال رفاه و عطوفت بار امده به ماجرای دیگری بکشد ... خدا امر کرد یک تیر دوزمانه بنشیند به پهلوی این کسی که خودش را میان آب و آتش به شب کربلای ۵ شلمچه رسانده و جانش را به بازی بگیرد ... خواست برود ... رسول و هاشم را دید که صداش می کردند تا از درد خلاص شود ... نتوانست برود ... نتوانست بایستد ... خدا امر کرد صبر کن ... همانجا به گمانم مرد شد !!! با این که تازه به سن تکلیف رسیده بود ... چند روز بعد به هوش آمد ... زخم تیر و نخاع و ستون فقرات شکسته و بهم ریخته یکطرف ـ درد بی انتها و دمادم یکطرف - زخم بستر و خانه نشینی یکطرف... غصه و نگرانی سالهای سال پیش رو .........هر طرف ...
اما این جوانی که تازه داشت محاسنش سبز می شد باز خودش را به آب و آتش زد ... خودش را گر چه ناقص اما اراده و آرزوهاش را کامل می دید ... خودش را به آب و آتش زد تا از دوستانش عقب نماند ... همه دردش یکطرف - درد بیکار ماندن و سربار شدن را نمی توانست تاب آورد ... آنقدر سرسخت بود که عقب نماند ... که از سد کنکور بگذرد و زهر سهمیه و نگاه تنگ جوانان همکلاس و هم دانشکده را با شیرینی رفتار و منش و معلومات و حتی نمراتش جبران کند ... آنقدر به خودش زحمت می داد که دیگر اساتید و دوستانش کمتر ویلچر او را می دیدند ... رسید به روزی که شد یکی از دکترهای این جامعه ... هرچند درد خودش دوا نداشت و همین درد از خیلی جاها و خیلی کسان دورش می کرد ... اما درد اصلی تازه داشت رخ می نمود ...جامعه بدجوری به دارو و درمان نیاز داشت - جامعه به فرهنگ ایثار و شهادت نیاز داشت - جامعه به یادآوری آن بزرگ شد نها و کار بزرگ کردن ها نیاز داشت ... افسوس که خیلی این همه را می دانستند اما نمی دانستند برنامه و روش خوبی پیش نگرفته اند ...
بیست و سه سال گذشت ... حالا موهایش چنان سفید شده اند که سن اش همه را به اشتباه می اندازد ... همچنان که مدرکش - توانایی اش - خواست و آرزوهایش و حتی صبر و اصرارش براین که در جامعه بماند و در حد لیاقت و توانش کار کند همه را به اشتباه می اندازد... حالا دیگر همه پاهای بی جان و ناتوانی ویلچرش را در مقابل ساختمان ها و معبر ها و پله ها و شیبهای شاهکارشان می بینند ... عجیب است حالادیگر روسا ی عزیزی که دوستدار جانبازان و شهیدان ( زنده یا ... ) هستند نمی خواهند او به زحمت بیفتد! نمی خواهند او کار کند ! نمی خواهند جلوی چشمشان باشد تا عذلاب بکشد ( یا بکشند !!!) حالا به راحتی می توانند بخشنامه های وزارتی را که ظاهرا امتیازی برای ایجاد یک آزمون عادلانه در تحصیل است به نفع خود مصادره کنند ! شمول دایره ایثارگران ( خوشبختانه ) وسیع است و عدالت به راحتی آب خوردن به روسا تفویض می شود ! دکتری که فرزند جانباز قطع نخاعی بوده که شهید شده بر اساس همین عدالت جلوتر از دکتر جانبازی ست که خودش ـ همان خودی که به آب و آتش زد و در آتش ماند ... - قطع نخاع شده و ....
این عدالت و مهرورزی بدجوری مرا به اشتباه انداخته ... بدجوری سربزیرمان کرده ... این امتحان چه سخت شده خدایا ... و چه قدر حق داشت نگران آینده باشد و خدایا این نگرانی چه قدر جانکاه و این غربت نادیدنی چه قدر گزنده است ... !
***
یاد مردی بخیر که فرمود : " نگذارید پیشکسوتان جهادو شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند " یاد مردی بخیر که شب حمله به بسیجیانش گفت :" از خدا بخواهید شهیدتان کند وگرنه بعد از جنگ سه دسته می شوید یا پشیمان از گذشته و عافیت طلب- یا بی تفاوت - یا بر سر پیمان می مانند که عاقبتشان دق کردن است ..........."