![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی از یک زندگی کمی متفاوت |
|
۱
از پیامهای خصوصی عزیزانی سپاسگزارم که در دو پست قبلی دردم را فهمیده اند و من به دعای پاک این هم میهنانم چشم امید بسته ام برای مقاومت کردن و ادامه دادن. امروز شکر می کنم خدا را که در این هیاهو ... کسانی هستند که نمی شناسمشان اما از سخنشان می فهمم که تنها نیستم!
*** ۲ قسمت دوم گفتگو با قدس آنلاین: پایگاه خبری تحلیلی قدس آنلاین-فرحروز صداقت: در بخش اول گفتگو با خانم سپهری همسر آقای ایوب نصیراوغلی جانباز قطع نخاع،به نحوه آشنایی ایشان با این جانباز عزیز و ازدواج این دو پرداخته شد و تلاش شد تا تصویری از سخت کوشی های خانم سپهری برای ادامه تحصیلات عالیه و نوشتن خاطرات شیرمردان جبهه و جنگ ،در کنار مراقبت از همسر جانبازش به تصویر کشیده شود. ادامه گفتگوی قدس آنلاین با خانم سپهری نویسنده کتاب "نورالدین پسر ایران*" وهمسر جانباز قطع نخاع جناب آقای نصیر اوغلی از نظرتان می گذرد: برچسبها: نورالدین پسر ایران, همسر جانباز قطع نخاع ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:2 توسط معصومه سپهری |
|
|
مصاحبه با فرحروز صداقت خبرنگار قدس آنلاین. تنها خبرنگاری که به کتاب نورالدین ژسر ایران حساس شده بود از این جهت که نویسنده اش همسر جانباز است. بعضی نگفته ها در این مصاحبه آمده است و بسیاری را با اوضاعی که می بینم باید به گور برد!
قدس آنلاین-فرحروز صداقت: وقتی متن تقریظ حضرت آقا بر کتاب «نورالدین پسر ایران» را دیدم سعی کردم با نویسنده کتاب، «خانم معصومه سپهری » گفتگویی داشته باشم بخصوص وقتی فهمیدم ایشان همسر جانباز نخاعی نیز هستند. بالاخره بعد از روزها تلاش شماره ایشان را به وسیله یکی از همکاران خبرنگار در تبریز پیدا کردم و 20 اسفند 1390 توانستم با ایشان تماس برقرار کنم. خانم سپهری گفتند که فعلا سرشان شلوغ است و وقت مصاحبه ندارند تا هفته بعد تصمیمشان را برای مصاحبه اعلام کنند. یک هفته بعد وقتی زنگ زدم ایشان تازه از سر کار آمده بود. ساعت دو و سی دقیقه بعد از ظهر بود. میگویم: اگر خستهاید مصاحبه بماند برای روزی دیگر.
برچسبها: همسر جانباز, لشکر خوبان, نورالدین پسر ایران ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:42 توسط معصومه سپهری |
|
|
این نوشته برای کمی رفع دلتنگی و یا شاید درد دل نوشته شده و هیچ رسانه و هیچ کس حق بهره برداری از آن را ندارد. البته پیگیری از سوی اولیای امر آرزوی ماست!
*** امروز روز غریبی بود. از روزهایی که حتی دلت نمی خواهد با کسی حرف بزنی. درد دل کنی. یا حتی در این وبلاگ بنویسی. وقتی برای چندمین بار می دیدم به راحتی «حق» ام را نادیده گرفته اند! نمی خواستم پای این قبیل مطالب به وبلاگ و سایت و ... باز شود. مردم خیلی چیزها را نمی دانند. کنار هر اتفاق بزرگی حواشی بسیار تلخ و شیرین دیگری هست که اگر نوشته شوند بسیار کسان رسوا می شوند! جنگ با مظلومیت پیش رفت. کتابهای خاطرات جنگ هم در مظلومیت نوشته می شوند. در این میان وای بر ما که دلمان مثل روزهای جنگ بزرگ نیست. یاد خاطره آقا مهدی می افتم که وقتی شنیدم دلم به تلاطم افتاد! روزی که گفت اینها( چند نفر در قرارگاه ) ما را مثل گاو شیر ده می خواهند تا وقتی که به دردشان بخوریم... وقتی مجروح شدم یکی نفر از اینها نیامد سراغم.... و .......... حالا حس می کنم شبیه همان ....... شده ام. کار تمام شده و کتاب چاپ شده بدون قرارداد و هر چیز دیگر و ... حالا خیلی صاحب و قیم دارد! از اینکه خیال می کنند نمی فهمم حالم به هم می خورد!!! فقط خدا میداند صفحه صفحه کتاب نورالدین پسر ایران را در چه شرایطی نوشتم. حتی خود آقای عافی هم نمی داند! و حال خدا می داند این روزها از برخورد برخی آدمهای مدعی فضل و اخلاق، آدمهای مثلا انقلابی و متعهد ... چه حالی دارم! خدایا تو شاهد باش در نوشتن از شهدا کم نگذاشتم و شرمنده شان نیستم. شرمنده آقایان مهدیقلی رضایی و نورالدین عافی هم نیستم.... امیدوارم آنها هم در این جهاد اکبر شرمنده دوستانشان نباشند! اما به جای همه هیاهوگران، شرمنده رزمندگان بی ادعایی هستم که حتی به اندازه یک سطر جایی در کتابها ندارند! شرمنده همسران جانبازان هستم... زنانی که شوهران جانبازشان خاطره نگفته اند تا قدر آنها هم شناخته شود!! شرمنده مادران و همسران و فرزندان شهدایی هستم که غربتشان مرا می کشد! که هیچ کس هنوز به فکرش نرسیده اینها هر یک می توانستند کتاب شگفتی باشند به شرط این که نویسنده های پر توان بیشتری داشتیم... به شرط این که این همه به فکر هیاهو و استفاده های مشخص ! نبودیم! بلکه صادقانه برای روایت آن روزها قدم برمی داشتیم! *** خدایا! در این هوای گرفته به دل کوچک ما وسعت و آرامش ببخش تا در این عرصه جدید پایداری به رسالتمان به شایستگی عمل کنیم. *** از همه دوستان نادیده ام که همراه کتاب شدند و به هر شکلی محبتشان را ابراز نمودند از صمیم قلب سپاسگزارم. امیدوارم به اندازه لذتی که در همراهی کتاب برده اند برای ثبات قدم حقیر و رفع مشکلات حل شدنی، دعا بفرمایند. *** پانزدهم اردیبهشت در غرفه سوره مهر در نمایشگاه خواهیم بود. نمی دانم حرف های تازه مطرح خواهد شد یا ... در این مدت هر چه بود سوالات تکراری بود و .... اواخر سال گذشته با قدس آنلاین مصاحبه تقریبا متفاوتی انجام شد که علاقمندان می توانند بخوانند. شاید بتواند بگوید چه شد همسر جانباز شدم؟
برچسبها: نورالدین پسر ایران, همسر جانباز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 1:41 توسط معصومه سپهری |
|
|
سلام بر همه کلماتی که برای از توگفتن صف میکشند
سلام بر همه شعرهایی که از وصف تو آبرو می یابند سلام بر همه امیدهایی که در کرانه حیات پر تکاپوی تو حیات می یابند سلام بر انتظاری که فریاد خسته ولی پرشکوه تو در گوش هوش تاریخ نشانده است: انتظاری که هر کس مدعی آن باشد نمیتواند راضی به نشستن و گریستن باشد سلام بر دل نازنین محمدی ات که درد و داغ بنی بشر را تا روز آخرین قیام دیدی و سوختی و با نگرانی و اندوهی بی پایان بر مردمی که ترسان و مردد به سرنوشت خویش خیره بودند در آخرین جملاتت نهیب زدی: ای مردم! ای کسانی که به گفتار باطل می شتابید و چشمانتان را بر کارهای زشت و ناروا می بند ید! آیا در قرآن تدبر و اندیشه نمی کنید؟ یا بر دلهای شما قفل زده شده، نه چنین نیست. بلکه در اثر اعمال بد شما، قلب ها مهر زده شده و در نتیجه شنوایی گوش و بینایی چشم از شما گرفته شده و آیات الهی را بد تاویل نمودید و چه رای بد از خود نشان دادید و چه بد اوضاع را عوض کردید. بی گمان درخواهید یافت سنگینی بار گران را و سرانجام بسیار بدی را وقتی که پرده از جلو چشمتان کنار برود و آنچه از زیان ها در پس پرده است شما را آشکار شود و آنچه به فکرتان از رنج و شکنجه نمی رسد، عیان گردد، آن جاست که باطل گرایان زیان می بینند...
*** خدایا به حق اشکهای یگانه این گل سرسبد هستی، ما را در دریافت قرآن و عمل به برنامه هایش موفق بدار مباد از باطل گرایان باشیم! مباد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:4 توسط معصومه سپهری |
|
|
ا
چاپ جدید لشکر خوبان با اضافات، ویرایش و عکسهای جدید زیر چاپ میرود تا انشاالله به نمایشگاه کتاب برسد. امروز درگیر عکس های جدید بودم. عکس بچه های واحد اطلاعات... برادرانم که سالهاست زیر خاک آرام گرفته اند... یا نه بر آسمانها شاهد. دلم بدجوری گرفت. حس کردم چقدر بیچاره ایم که حتی برا ی معرفی این قهرمانان گمنام این قدر عقب مانده ایم! ۲ در ادامه اتفاقاتی که بر حول نورالدین پسر ایران میافتد خبر همایش تجلیل از راوی و نویسنده را خواندم. نمی دانم ما چرا این طوری هستیم!!! نمی دانم چرا این روزها دلم بیشتر از همیشه سوی لشکر خوبانم می رود... کاش به جای همه این همایش ها یا نمایش ها واقعا به این فکر کنند که اگر قدر نویسنده ها را میدانستند امروز می توانستند سرشان را بالاتر بگیرند و به کارهایی ببالند که از همت بچه های لشکر افتخار آفرین عاشورا منتشر شده است. اگر به موقع قدر اخراجی ها (خاطرات شهید محرم علافی به قلم آقای رضا قلیزاده) تقدیر شده در همین دوره کتاب سال)، قدر لشکر خوبان ( رتبه دوم دهمین دوره کتاب سال و برگزیده ه نخست ربع قرن کتاب دفاع مقدس) را می دانستند... اگر میپرسیدند چرا امثال ناصر دوست و جلال محمدی و سید قاسم ناظمی بعد از چند کار موفق دیگر نمی نویسند؟ اگر.... من این قدر از شنیدن خبر این همایش دگرگون نمی شدم... خدا را شکر در راهی هستیم که از بس آدمها و اتفاقاتش بزرگند اصلا خجالت می کشی سر بلند کنی و فکر کنی کاری هم کرده ای! خدا را هزاران شکر که شهدا مراقبت هستند و با چشم هایی مهربان و پرحرفشان سرجایت می نشانند و حواست را جمع می کنند که بخندی به این برنامه ها و بچسبی به کارهایی که بر زمین مانده اند... آیا میتوانم بار مقدسی را به منزل مقصود برسانم؟ ۳ باران می بارد. همیشه عاشق باران بوده ام. صدایش، خنکی بی نظیرش، حس مطبوعش ... تازه ام می کند. یادم می افتد در جبهه بچه ها چه سختی ها که از باران های سیل آسا و طغیان رودها نکشیده اند... کودکی هایم و چکه چکه ریختن باران توی کاسه ها زیر آن سقف کوچک... چقدر مادرم به زحمت می افتاد هنگام بارانی که من عاشقش بودم! و حالا مردمی که در پی باران از صفحه تلویزیون سختی هایشان را می بینم... از همه شان عذر می خواهم اما هنوز باران برایم از بهترین رخدادهای طبیعت است! آیا بهشت هم باران دارد؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 23:15 توسط معصومه سپهری |
|
|
دیگر برایم آن لحظه های ناب نیستی که برای ثبتشان به دفترم پناه می بردم تا مبادا چیزی از حس و حال تحولات آخر و اول دو سال شمسی جا بیندازم! دیگر خیره شدن به تنگ ماهی و یا منتظر مهمان بون و مهمان رفتن برایم آن شور کودکی ها ( و جوانی ها) را ندارد. در عوض به شدت منتظرم تا ترک خوردن اولین شاخه با یک برگ سبز را ببینم. این تولد در هر نوعش معجزه ایست که برای من تکراری نمیشود... بله بهار زیبا من مشتاقانه منتظر آمدنت هستم تا باز هم امید خداوند به هستی را بنگرم که چطور از مرده زنده برمی انگیزد و مهربانانه نوازش میکند ...
خدایا به خاطر بهاری که می توانم ذره ای از آن را درک کنم هزاران بار تو را شکر می گویم که ...«چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی و من ...» نمی فهمم! ( این جمله داخل گیومه برای دوستداران شهید آقامهدی باکری آشناست. و کمتر جمله ای جای این جمله را در وصف خدا در دل من میگیرد) از خواندن بی حالی های تکراری که اغلب روایتگر نوستالژی تمام نشدنی ما آدمها هستند در این روزهای آخر سال دلم میگیرد. خصوصا که در نشریات ( آن هم آذرپیامی که روزگاری نه چندان دور نه فقط نام که گوشه ای از فکر و ذهنم مال ان بود) چاپ شوند و بی حالی و غم نویسنده را منتشر کنند.... افسوس! کاش قدر این فرصت ها را بیشتر می دانستیم. و این ها که می گویم نه از سر این است که خیلی به من خوش می گذرد! که همه چیز بر وفق مراد است و ملالی نیست جز دوری بهار که دارد می رسد از راه... اتفاقا روزهای سختی را در طول سال و حتی همین اسفند ماه استقبال کرده ام. روزهایی که نگرانی های جدیدی وارد زندگی ام شده اند و من مستاصلتر از قبل به خودش پناه برده ام که وعده داده هر کس او را یاد کند او هم از یاد نمی بردش. پس حتی اگر در عین همه اتفاقات روحم تنهاتر گردد باز بهترین تکیه گاه را دارم و امیدوار به پیشواز روزها و فصل ها میروم. * پنج شنبه گذشته سید نورالدین عافی در تهران تحت عمل سختی قرار گرفت تا تکه استخوانی که در کاسه چشم چپ جا خوش کرده و ظاهرا منشاء عفونت آن ناحیه بود خارج گردد. امیدوارم خداوند به این جانباز عزیز و همچنین حاج محمدرضا بازگشا که اخیرا جراحی مهمی را در آلمان پشت سر گذاشته و به خانه بازگشته است و همه جانبازان بی سر و صدایی که مهمترین هدیه خداوند یعنی جان سالمشان را فدای عزت و شرف اسلام و ایران عزیز کردند، صحت و عزت و دلخوشی عطا فرماید. (از خدای مهربان توفیق می خواهم با نگارش کار سخت و بسیار بزرگی که طرحش را ریخته ام آدمهای بزرگی مثل بازگشا کمی به مردم خصوصا جوانترها شناسانده شوند) * وقتی متعهدی تا پایان فروردین یک کار خوب تحویل بدهی که در آن مردم باشعور تبریز و نقش آفرینی شان در تاریخ معاصر محور است دلت می خواهد روزهای عید هی کش بیایند. از همه عزیزانی که به پروانگی ساده من سر می زنند و از پیامهایشان مهر صادقانه شان را می گیرم ، متواضعانع سپاسگزارم. برای همه همراهان سال پر خیر و برکتی را آرزو می کنم و از همه مهربانان التماس دعا دارم. امیدوارم تولد دوباره هستی در جان نیازمند ما هم تکرار شود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 8:55 توسط معصومه سپهری |
|
|
امروز آقای نورالدین عافی به تهران رفت. بعد از انتشار کتاب در آذر ماه تا تقریظ مقام معظم رهبری و بعد از آن ( تا هفته گذشته ) هر هفته سفری به تهران داشتیم. به مناسبت های مختلف که هر یک به جای خود ارزشمند بود. امروز ما آقاسید به خاطر چیز دیگری به تهران رفت. چند روز پیش با او تماس گرفته و گفته بودند برای معالجه عفونت چشمش می خواهند کاری کنند. از منبع خبر مطلع نبود اما می خواست برود و رفت شاید راهی برای درمان این عفونت چندین ساله پیدا شود... کاری که ترکشها با چهره این مرد کرده اند شاید به گمان اکثریت مردم از دست رفتن زیبایی و حالت عادی چهره باشد اما برای او دردهای غریبی بود که همین عفونت چشم از مهم ترین آنهاست. به هر حال امروز به سهم خودم خوشحال شدم. همین قدر که مسئولی یا پزشکی یا ... با خواندن کتاب نورالدین پسر ایران به فکر چاره ای برای دردهای او باشد ارزشمند است و از ته دل دعا می کنم انشاالله برای تظاهر نباشد بلکه شروع دوره درمانی موثری باشد تا شاید کمی از مصائب یکی از جانبازان میهن کمتر شود.
در ضمن همین جا شرمندگی عمیقم را در برابر جانبازانی اعلام می کنم که هنوز هیچ گوش شنوایی برای شنیدن مشکلات و قصه مبارزه آنها حاضر نشده است چه رسد به دست هایی که بخواهند برایشان کاری کنند... *** پی نوشت: وقتی ماوقع سفر تهران را از اقای عافی جویا شدم گفت پزشک متخصص گوش و حلق و بینی ویزیت کرده اول گفته چیزی نیست و با یک عمل مشکل عفونت چشم برطرف میشود اما بعد از انجام سی تی اسکن با تعجب گفته تو با این اوضاع چطور مانده ای؟!! علاوه بر چشمها فک هم عفونت شدید دارد. عفونت چشم اگر فقط دو سانتی متر بالا برود در عرض دو ساعت .... خلاصه این که آخرین حرف دکتر این بوده که حداقل ۵ عمل باید بکنند بلکه بتوانند عفونت را درمان و از این ریسک دور کنند. به احتمال قوی اولین عمل قبل از عید نوروز است. از همه عزیزانی که نورالدین های ایران برایشان مهمند،برای این بهبود این رزمنده لشکر عاشورا طلب دعای صادقانه دارم.
برچسبها: نورالدین عافی, جانبازان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:2 توسط معصومه سپهری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| برچسبها |
|
نورالدین پسر ایران (4) همسر جانباز (2) همسر (1) جانبازان (1) پارک ملت (1) شلمچه (1) نخاعی (1) حاج احمد سوداگر (1) امیر مارالباش (1) دیدار رهبرم (1) تقریظ رهبرم بر کتاب نورالدین پسر ایران (1) نورالدین عافی (1) لشکر خوبان (1) همسر جانباز قطع نخاع (1) |
| پیوندها |
|
آقا مهدي باكري ( تبریزی ) برعکسیم ( علی حامد حقدوست) بارانانه(حامد حامدی خسروشاهی ) صحيفه امام خميني روز دلتنگي( مهدیه فاطری ) چله( سید قاسم ناظمی ) قافیه ( فرشید باغشمال ) |
|
RSS
|